دوشنبه ۱۹ مارس ۲۰۱۲

نوروز ِ دلفروز ِ پیروز خجسته باد



نوروز ِ دلفروز ِ پیروز خجسته باد

 دکتر احمد پناهنده

بهاران لاله زاران بر شما یاران همایون
نسیم ِ جویباران سبزه زاران برشما یاران همایون

صدای ِ آبشار، رود ِ خروشان، باغ ِ میوه
درود ِ کوهساران بر شما یاران همایون

پیام ِ چایکاران جنگل ِ سبز باغ ِ نارنج
هوای ِ شالیزاران بر شما یاران همایون

سلام ِ برزگر در شالیزار عطر ِ گل ِ یاس
فضای دل نشین ِ شهر جانان بر شما یاران همایون

پیام ِ کوه ِ لیلا عطر ِ چای خون ِ شقایق
درود ِ آب ِ دریا دشت ِ زیبا بر شما یاران همایون

پیام سرخ ِ یاران ِ سفر کرده تو دلها
سلام ِ آتش ِ چهار شنبه سوری بر شما یاران همایون

نگاه ِ شاد ِ دختر بچگان با رخت ِ تازه
درود ِ عیدی ِ نوروز ِ باستان بر شما یاران همایون

در آغاز این جُستار برای اینکه دلهایمان از شادی لبریز بشود و صفای ِ عشق بی همتای وطن در تار و پودمان جاری گردد. با هم ترانه ی گیلکی " کاکولی " را با صدای بی نظیر خانم شیلا نهرور در گوش ِ هوشمان فرو می دهیم و از صدای دلنشینشان مدهوش می شویم.
http://www.youtube.com/watch?v=2VPHVxlI3Rs&feature=related


مقدمه
بی گفتگو فرهنگ گوهر آفرین و سنن ِ سالار ِ ملی ِ ملت ِ ایران، سرشار است از جشن و سرور و شادمانی و شاد خواری و شاد گویی و شاد رقصی. و فرهنگ عزا و ماتم و مصیبت و گریه و سینه زنی و قمه زنی را در آن، جایگاهی نبوده و نیست.
زیرا ایرانیان در هرماه، یک روز را به مناسبت هم نام شدن با ماه، جشن می گرفتند و شادی و شادمانی می کردند.
نام این جشن ها، در تاریخ ایرانیان فروردینگان، اردیبهشتگان، خردادگان، تیرگان، امردادگان، شهریورگان، مهرگان، آبانگان، آذرگان، دیگان، بهمنگان و اسفندگان ثبت شده است. بنابراین با برگزاری ِ این جشن های ماهانه و در کنارشان جشن های با شکوه و دلفروز ِ نوروز و سده و یلدا و چهار شنبه سوری و . . . دیگر جایی برای ناله و ماتم ِ فرهنگ بیابان گردان نبود که امروز در جای جای ِ جان ِ جامعه، بوسیله مشتی مرتجع و عقب گرا جار زده می شود تا تمامی سال را زانوی غم و ماتم، بغل بگیرند و بر نادانی و بدبختی خود گریه و زاری کنند.
وقتیکه نور و روشنایی و آتش، مظهر و نماد ِ عشق ِ شورانگیز ِ شادمانی در شب ِ شراب ِ ارغوانی در باور های فرهنگ ِ گوهرآفرین نیاکانمان در کهن دیار ِ جانان نقش بسته بود، بر تاریکی وتیرگی و سیاهی و ظلمت بوده است که دریده شوند و از جای جای ِ جان ِ جامعه ی جانان، گور خود را گم کنند.
 و بر خورشید روشنایی گستر بود که سفره ی نور و گرما را در دلها، طبق طبق عشق و شادابی و شادمانی پهن کند.
یادمان باشد که در کنار این جشن های ماهانه – اما -  روز تولد زرتشت، پیامبر ِ خرد، در روز ِ خرداد فروردین ماه یعنی روز ششم فروردین برگزار می شد و ابوریحان بیرونی از آن به عنوان نوروز بزرگ  نام برده است و نیاکان زرتشتی ما و امروز زرتشتیان، این روز را با شکوه هر چه تمامتر جشن می گرفتند و می گیرند.
بد نیست بدانیم که در میان سی و یک جشن سالیانه، جشن های ملی و فرا ملی نوروز، سده، مهرگان، چهارشنبه سوری و یلدا، جایگاه ویژه ای در فرهنگ ِ گوهر آفرین ِ ایرانی داشته و هم اکنون دارد و ایرانیان در هر نقطه از گیتی این اعیاد را در اوج شکوهمندی ِ خیره کننده، در مداری بالا بلند و با غروری بی همتا برگزار می کنند.
همچنین باید دانست که در بین این جشن های باشکوه و دلفروز که جان می بخشند و دلها را از شادمانی، شاداب و چهره ها را از شراب ارغوانی بی تاب می کنند، اگر جشن های نوروز و تیرگان و مهرگان و دیگان که به مناسبت تغییرات طبیعی گردش زمین به دور خورشید صورت می پذیرد و با طبیعت همساز و خوش تر است.
اما جشن های سده، آذرگان، اردیبهشت گان و چهارشنبه سوری را با آتش دمسازتر است زیرا این جشن ها به پاس و احترام آتش برگزار می شدند و می شوند.
بی گمان آتش در نگاه و باور نیاکانمان همواره مظهر ِ پاکی، روشنایی، انرژی، صداقت، راستی و در رأس آنها دریدن تاریکی و تیره گی و تیره روزی بوده است. به همین منظور این عنصر اهورایی را که نمادی از چیرگی بر تیره گی در زندگانی بشر خود را تثبیت کرده است، گرامی می داشتند و آن را نگهبانی و نگهداری می کردند. زیرا با کشف آتش، ارابه تکامل ِ اجتماعی در عرصه های مختلف زندگانی ِ بشر، شتابی در خور فهم انسان و زمان پیدا کرد و پاره های جگر زمین را برای پروراندن ابزار و آلات، جهت رونق و رفاه اجتماع ِ انسانی، تغییر حالت داد.
از این رو است که نیاکانمان جشن هایی به پاس و احترام و قدسیت آتش برپا می کردند که تا امروز در جان و تن و خرد هر ایرانی زبانه می کشد و آن را گرامی و عزیز می دارند.
***
نوروز اما بی گفنگو، از زیباترین و شور انگیزترین جشن بشریت است که هماهنگ با جشن طبیعت و به تعادل رسیدن روز و شب در یک حرکت دورانی زمین به دور خورشید، با شادمانی و سُروری بی همتا، در پهندشت ایران زمین و بیرون از ایران زمین اما در گستره ی فرهنگی ایران برگزار می شود.
به همین مناسبت ایرانیان برای بزرگداشت نوروز ِ نوآور و نورباور با سور ِ چهارشنبه سوری به پیش باز آن می روند و با آتش سوری، ناپاکیها و کدورتها و دشمنی ها را می سوزانند و با یگانگی و صافی و دوستی و آشتی پا به منزل جوان کننده دیده و دل ِ نوروز می گذارند و روزی نو از سال را در عرصه زندگی آغاز می کنند.
نگاهی به پیدایش " نوروز " و فلسفه آن:
فردوسی نامدار و پاسدار سخن  پارسی در اثر جاودانه و یگانه اش شاهنامه می فرماید:
جمشید شاه از پادشاهان کیانی ِ ایرانی، پس از کیومرث شاه، هوشنگ شاه و تهمورث شاه است که برای سر و سامان و سازمان دادن به کشور و بر قرار کردن نظم و نظام در جامعه و تربیت مردم، کوشش های ِ جانانه و خردمندانه ی فراوان کرد.
هم او بود که با هوش و هنگ ِ خرد مندانه اش، مردمان ِ سرزمین ایران را به چهار طبقه تقسیم کرد:
ا – آموزان ( آموزگاران )
2 – نیساران ( لشکریان )
3 – نسودیان ( کشاورزان ) و
4 –اهنو خویشان ( پیشه وران )
جمشید شاه نخستین کسی بود که تقسیم کار را در جامعه باب کرد تا تحت آن، هر کسی متناسب با توانایی و استعدادش بتواند باری از ارابه تکامل ِ جامعه را بدوش بکشد.
نخست آلت جنگ را دست برد
در نام جستن به گردان سپرد
به فرّ کیی نرم کرد آهنا
چو خُود و زره کرد و چون جوشنا
الی آخر
آری، این جمشید شاه بود که کشاورزی و ساختن آلات و ابزار جنگی و خانگی را به مردم آموزش داد. از معادن ِ کانی، فلزات را جهت ساختن ابزار استخراج کرد. از گیاهان دارویی، دارو ساخت و در امر پزشکی برای مداوای بیماران از این داروها سود جست.
از برکت این نوآوری و پیشرفت، رفاه و سلامتی را در جای جای  جان ِِ جامعه گسترش داد و امنیت اجتماعی را در مدار ِ بالا بلند ِ زندگانی ِ مردم تثبیت کرد.
پس از فراغت از این نوآوری و رفاه و امنیت اجتماعی بود که خود را برای جشنی فراگیر و شادی آفرین آماده کرد:
همه کردنی ها چو آمد به جای
ز جای مهی برتر آورد پای
به فرّ کیانی یکی تخت ساخت
چه مایه بدو گوهر اندر نشاخت
که چون خواستی دیو بر داشتی
ز هامون به گردون برافراشتی 
چو خورشید تابان میان هوا
نشسته برو شاه فرمانروا 
جهان انجمن شد بر آن تخت او
شگفتی فرو مانده از بخت او 
به جمشید بر گوهر افشاندند
مر آن روز را روز نو خواندند
سر سال نو هرمز فرودین
بر آسوده از رنج روی زمین
بزرگان به شادی بیاراستند
می و جام و رامشگران خواستند

چنین جشن فرّخ از آن روزگار
به ما ماند از آن خسروان یادگار
همانطوریکه ملاحظه می کنیم این یادگار ِ خجسته و میمون، از روزگار ِ جمشید شاه به ما به ارث رسیده است. و تا امروز- نوروز- این سنت دیرینه و دیرپای علی رغم هجوم و شبیخون ِ بیگانگان و بیابان گردان در کشتار ملت و ویرانی ایران و سوزاندن کتابها و کتاب خانه ها و آثار ذیقیمت فرهنگی نتوانسته اند نام و نشان این مردم را با سنت های پایدارشان از صفحه روزگار بزدایند.
کف آلوده دهننان در طول تاریخ ِ اشغال گری شان، نعره های شوم ِ محو ِ سنن ِ زندگی ساز و شادی آفرین ایران را، چون چهارشنبه سوری و نوروز و سده و مهرگان، نفیر کشیدند. اما به کوری چشم این ضد سُرور و سورچرانی و شادی و شادمانی و شادخواری و شادکامی، این سنن باستانی و ملی هر بار سمندروار از خاکستر ِ آتش برخاسته و آتش به هستی جانوران ِ دد منش ِ به ظاهر ایرانی ِ آدم نما زدند.
و آنانیکه نتوانستند بر این سنت های دیرپای و دیرزی و شادمانی آفرین ظفر آیند، آنها را به مرام چرکین و ننگین خود آلودند تا آن را از محتوی تهی کنند.
پرچمدار این رجاله گان تاریخ ملا محمد باقر مجلسی است که در کتاب " سماء و العالم " نوشت:
" به روایت امام جعفر صادق در این روز حضرت محمد در دشت غدیر خم برای حضرت علی از مردم بیعت گرفت و در همین روز حضرت علی به مردم نهروان غالب شد. و در همین روز امام دوازدهم که فعلاً از دیده ها پنهان است، مجدداً ظاهر می شود".

 باز از" امام جعفر صادق" و سلمان فارسی نقل شده است که " آدم در آغاز فروردین آفریده شده و آن روز فرخنده ای است برای طلب ِ حاجات و برآورده شدن آرزوها و زناشویی و مسافرت ".
همه این ترفندها جهت فراهم آوردن شرایطی بود که با نهادینه کردن تاریخی دروغین از اسلام وارداتی و چسباندن آن  به نوروز، این روز همیشه ایرانی را رفته رفته به نام کسانی کنند که ذاتاً با نوروز بیگانه و ضد آن بودند و هستند.
اگر تا دیروز تشخیص و صحت این سخن، سخت و دشوار بود، امروز اما با به قدرت رسیدن رجاله گان ِ تاریک خانه تاریخ، آنها پروایی ندارند که بگویند این روز ملی را حذف کنید و جای آن تولد جعفر بن محمد و یا ام کلثوم را بگذارید. بطوریکه روزنامه وابسته به بیت رهبر" معظم " در این باره نوشت:

اين ارگان خبري متعلق به خامنه اي ، كه گويي مرگ رژيم اسلامي را در نوروز و مراسم نوروزي از جمله چهارشنبه سوري ، مي بيند از جمله نوشت "اگر تعطيلات نوروز حذف شوند ، هم به اقتصاد كشور كمك مي شود ، هم از افت تحصيلي دانش آموزان كاسته مي شود و هم خانواده ها و مردم از سرسام گرفتن و مصيبت نجات مي يابند."
ياد آوري مي شود که همين روزنامه حكومتي ، ضمن انتشار خبري ، از حذف تعطيلات نوروزي توسط نمايندگان مجلس آخوندي خبر داد و ضمن ابراز خشنودي از آن " از جايگزين شدن تعطيلات مذهبي همچون ” ميلاد امام جعفر صادق “ بنيان گذار مذهب شيعه و ” شهادت ام كلثوم “ به جان تعطيلات ملي حمايت کرده بود. "       
***
میزان ویرانگری و تخریب هویت و فرهنگ و سنن ایران و ایرانی به حدی بود که نیاکانمان را وا داشت برای حفظ آثار باقی مانده از دوران مجد و شکوه ایران و ایرانی از تعرض بیانگردان و راهزنان ضد آبادی و شادمانی، آنها را با نامهای دین وارداتی ِ سامی بیامیزند.
چنانکه تاریخ گواهی می دهد، سعدابن ابی وقاص پس از وارد شدن به تیسفون " فرمان داد تا در شهر مسجدی بسازند و از آن پس به جای آتشگاه و باژ و برسم و زمزمه در این شهر بزرگ که سالها مرکز موبدان و مغان بود، جزء بانگ اذان و تهلیل و تسبیح چیزی شنیده نشود ".
هر چند چنین تصمیمی سبب ساز حفاظت از میراث فرهنگی گشت اما چنین رنگ و لعابی به این ارزشها در درازمدت باعث شد که جدا سازی بسیاری از سنن ملی ایرانی از سنن بیگانگان دچار مشکل شود.
مثلاً برای حفظ آرامگاه کورش آن را قبر ِ ام النسا و یا مقبره مادر سلیمان خواندند و یا آتشکده آذرگشسب و تحت جمشید را تخت سلیمان نامیدند. بطوریکه در تغییر این نام ها به قدری افراط شد که در قرن چهارم نویسندگانی چون ابن حوقل در کتاب صورت الارض و استخری در مسالک و الممالک و در قرن پنجم ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه عن القرون الخالیه و ابن بلخی در فارسنامه و محمد بن محمود بن احمد طوسی در کتاب عجایب المخلوقات و غرائب الموجود خود را مجبور دیدند که انتساب تخت جمشید را به سلیمان تکذیب کنند.
توضیح:
یکی کردن جمشید  و سلیمان پس از حمله اعراب بی علت نبوده است. زیرا جمشید و سلیمان هر دو شاه و پیغمبر بودند. هر دو تخت جواهر نشان ساختند. هر دو کارهای خارق العاده انجام دادند. هر دو به آسمان رفتند. منتها تخت جمشید را دیوان به دوش کشیدند و قالیچه سلیمان را باد به حرکت در آورد. هر دو از قدرتی که منشاء خدایی داشت، بهره مند بودند. هر دو بعداً از لطف خدا دور شدند.
یکی به سبب غرور و خوردن گوشت و دیگری به سبب ازدواج با دختران غیر سامی و بی عدالتی.
بنابر آنچه در بالا آمد، ایرانیان با نبوغ فکری برای حفظ آثار باستانی و ملی و پاسداری از میراث فرهنگی با چنین شگردهایی توانستند آنها را حفظ کنند.
***
همانطور که در بالا آمده است، نوروز بیگمان منطقی ترین و دل انگیز ترین جشن ها، برای اثبات آغار سال است. زیرا با عید طبیعت و جوان شدن دشت و دمن و کوه و کوهسار و آبشار و جویبار و برابری شب و روز همزمان وهماهنگ است.
همچنین نوروز و آغاز تحویل سال با اعتدال ربیعی همراه است و آن هنگامی است که خورشید روی مدار استوا قرار می گیرد  و روز و شب با هم برابر می شوند.
نوروز عید ِ طبیعت است که پس از خواب زمستانی بیدار می شود و لباس کهنه را به دور می افکند و جامه نو می پوشد.
نوروز همچنین، عید تعادل ِ طبیعت در مدار منظومه شمسی است و به پاس چنین تعادلی، طبیعت ِ گل افشان و سبزپوشان، لاله ها را در لاله زاران، آبشاران را در کوهساران و جویباران را در چمن زاران زندگی می بخشد.

  به همین منظور ابوریحان بیرونی در " التفهیم لاوایل صناعه التقویم " در باره  رسوم پارسیان، اینکه نوروز چیست؟ می فرماید:
" نوروز نخستین روز از فروردین ماه...و پیشانی سال نو است و ششم فروردین ماه نوروز بزرگ باشد.
زیرا که خسروان بدآن پنج روز، حق های حشم ( خویشان و چاکران ) و گروهان بگذاردندی و حاجت ها روا کردندی و آن گاه بدآن روز ششم خلوت کردندی، خاصگان را و اعتقاد پارسیان اندر نوروز نخستین است که اول روزی است از زمانه و بدو ملک آغازید گردیدن ".
و ادامه می دهد " به باور پارسیان در این روز، جهان هستی یافت و آفرینش آغاز گردید ".
خیام در نوروزنامه می نویسد.
 " و گویند چون ایزد تبارک و تعالی بدآن هنگام که فرمان فرستاد که ثبات گیرد تا تابش و منفعت او به همه چیزها برسد، آفتاب از سر حمل برفت و آسمان او را برگردانید و تاریکی از روشنایی جدا گشت و شب و روز پدیدار شد و آن آغازی شد بر تاریخ جهان را ".

" از دیدگاه دینی، مراسم جشن نوروز همیشه با خواندن جَشَن آغاز می شود و زرتشتیان پیش از دید و بازدید ِ نوروزی به " در مهر " و پرستشگاه های خود می روند و ستایش خداوند را به جای می آورند.
شاهان هخامنشی در این روز در تالار آپادانا بار عام می دادند، نمایندگان کشورهای خارجی، استادان، گروه های مختلف به پیشگاه شاه بار می یافتند، هدیه می دادند و هدیه می گرفتند.
داریوش کبیر در نوروز هر سال به معبد بابل می رفت و دست رب النوع بابل را می گرفت.
شاهان ساسانی با شکوه فراوان، نوروز را جشن می گرفتند. پادشاه با جامه ابریشمی در بارگاه می نشست و موبدان ِ موبد با سینی بزرگی که در آن، نان و سبزی و شراب و انگشتر و شمشیر و دوات و قلم و... بود با اسب و باز به پیش شاه می رفت و شادباشی به این عبارت می گفت:
" شاها!
 به جشن فروردین به ماه فروردین، آزادی گزین بر داد و دین کیان!
 سروش آورد ترا دانایی و بینایی و کاردانی!
 و دیر زیوی با خوی هژبر!
 شادباش به تخت زرین!
 انوشه خور به جام جمشید و آئین نیاکان!
 در همت بلند باش!
 نیکو کاری و داد و راستی نگاهدار!
 سرت سبز و جوانی چون خوید!
 اسب کامکار و پیروز به جنگ!
 تیغت روشن و کاری به دشمن!
 بازت گیرا و خجسته به شکار!
 کارت راست چون تیر!
سرایت آباد و زندگی بسیار باد! "

پس از چیرگی تازیان، در زمان بعضی از خلفای اموی و عباسی، جشن نوروز با شکوه برگزار می شده است. مثلاً آمده است که عمربن عبدالعزیز خلیفه اموی و معتضد خلیفه عباسی با تقلید از سنت ساسانیان، لباس زربفت می پوشیدند، روی تخت می نشستند و سپس یک تن خوش صدا و خوش قدم به نام " امیر نوروزی " یا " میمنت " پروای ورود می خواست و شادباش می گفت.
در زمان دیلمیان، غزنویان و سلجوقیان هم جشن نوروز برگزار می شد.
از زمان ساسانیان رسم بود که 25 روز پیش از نوروز بر روی هفت ستون گلی، غلات یا حبوبات می کاشتند و هرکدام محصولش خوب می شد، باور داشتند که آن محصول در آن سال خوب می شود. خانه تکانی، لباس نو پوشیدن، دید و بازدید و تبادل هدایا از سنتهای این عید است.
سفره هفت سین یا هفت شین ( گویا درست تر است ) که اشاره  به هفت امشاسپندان است...آتش، آیینه، اوستا، گلاب پاشی و نقل سفید، ظرف آب، آویشن، شاخه های سرو و مورد، پلوماهی، انار و آجیل همه مفاهیم نمادین ( سمبلیک ) داشتند.
جشن نوروز به بسیاری از کشورهای اسلامی، تا مغولستان در آسیا و مصر و زنگبار در افریقا رفت. اکبر شاه در هندوستان در سال 1584 نه تنها جشن نوروز و مهرگان را با شکوه هر چه بیشتر جشن می گرفت بلکه گاهنامه ایرانی زرتشتی با نام های فروردین، اردیبهشت را جانشین نام های تقویم اسلامی کرد. پادشاهان عثمانی نیز نوروز را جشن می گرفتند."
***
در غربت غریب غرب و شرق ایرانیان باورمند و عاشق به آداب و رسوم زندگی بخش نیاکانمان که سراسر شاد خواری و شاد خوانی و شاد رقصی و شاد گویی بوده است با جمع شدن در هیئت یک کنسرت و یا محفل َ رقص و آواز، شب های چهارشنبه سوری و نوروز را تا صبح به پایکوبی مشغول می شوند و با نوشیدن خون رگ  ِ تاک، گونه ها را ارغوانی ِ عاشقانه نقش می زنند. با هم این بیت شعر را که از دل بر آمده است، بخوانیم:
امشب ز شراب َ شهر َ یاران، مستم
با یار نشستم و به او، دل بستم
ای! می، تو گواه باش که من از دل و جان
از شوق وصال َ رخ َ یار سر مستم
پیمانه به دست، یار بغل، جرعه ای در کام
مستانه، نگاهی به ماه، لب به لب یار، به دست جام
بر بستر ِ شب، سفره دل را بگشائیم
شاداب برقصیم، بر این بام ِ سیه فام
بطوریکه تاریخ باستان ایرانیان گواهی می دهد، سراسر زندگی مردم پهن دشت ایرانزمین بر بستر شاد خوانی و شاد خواری و شاد گویی و شاد رقصی، سفره شادمانی پهن کرده بود و غم را در سرسرای کاشانه نیاکانمان مکانی نبوده است و حتی در مرگ عزیزان خود لباس سفید می پوشیدند و باور داشتند که شادمانی فروخفته در عزیز از دست رفته را باید در زندگان شکوفا کرد. به همین مناسبت سراسر ایام سال را با جشن و سرور بدرقه می کردند.
اما افسوس و صد افسوس با حمله تازیان به ایران، اعراب مهاجم ِ ضد فرهنگ ِ شادی و شادمانی، این فرهنگ غنی شاد را به ماتم و ناله و لابه و عزا تبدیل کردند. بطوریکه سکان دار این فرهنگ عزا از طایفه تازی شده، امام محمد غزالی در کیمیای سعادت سفارش می کند که:
" ایرانیان جشن نوروز و سده را نگیرند! چراغانی نکنند! لباس نو نپوشند! بر عکس عزاداری کنند تا مجوس از بین برود!"
و اما امروز رهرو راستین آن ابله مرد خرافه پرست و جنون نگر، آخوندی مرتجع بنام خزعلی اظهار لحیه می کند
" روزی به آیت الله جنتی که از رفقای خوب من است گفتم که چرا مردم جوانه زدن درختان را در بهار جشن می گیرند ولی روزی را که پیامبر اکرم دستان علی را به عنوان جانشین خود به آسمان بلند می کند، همچون نوروز جشن نمی گیرند..." و افاضات خود را چنین ادامه می دهد " علی اگر پرسید جوانه درخت عید اول بود و من عید دوم چه خواهیم گفت... به واقع آیا صحیح است که جوانه زدن درختان را جشن بگیریم ولی روز عید غدیر را به عنوان عیدی بزرگ قلمداد نکنیم...شماها باید زمینه را برای اعلام کردن غدیر به عنوان عید بزرگ شیعیان فراهم آورید. اگر در نوروز به فرزندان خود 100 تومان عیدی می دهید در غدیر 500 تومان بدهید. اگر در نوروز برای خانواده خود و همسرتان لباس هشت هزار تومانی می خرید برای عید غدیر لباس پانزده هزار تومانی تهیه کنید. در این صورت بچه ها و خانواده ها شجاع می شوند و تبدیل به امثال رجایی و باهنر خواهند شد و درعین عظمت همچون رجایی سوار اتوبوس خواهند شد".
اما بر خلاف خواست این از گورگریختگان تاریخ، مردم ِ با فرهنگ ایران، این جشن ها را به کوری چشمان ِ ذلت پرست و عزا دوست، زنده نگاه داشتند و امروز هم با شکوهی بی همتا آن را پاس و عزیز می دارند.
بویژه از جشن های ملی، سه جشن نوروز، مهرگان و سده، امروز هم با شکوه هر چه تمامتر در پهن دشت ِ بی کران سرای ایران زمین برگزار می شود و در کنارشان جشن های سوری و یلدا با جلوه های خیره کنندهء چشمان، در هر سرا و مکانی از ایرانیان، با شادی و شادمانی و شادخواری برگزار می شود.

یکشنبه ۱۸ مارس ۲۰۱۲

شادباش نوروزی



پشاپیش نوروز ِ دلفروز و پیروز ِ در راه را به همه ی شما دوستان ِ صمیمی ام در این صفحه و بویژه ملت سرفراز ایران همایون باد می گویم.
باشد که در نوروز دیگر، بدور از هر غمی و به کوری چشم ذلت پرستان و عزا دوستان، در سر زمین اهورایی مان، در کنار هم دست افشان و پایکوبان، پیکرهایمان را در رقصی بی همتا و شور انگیز بچرخانیم و شادی و شادمانی را در جای جای ِ بیکرانسرای ایرانزمین بذر افشانی کنیم.
چنین باد


بهاران لاله زاران بر شما یاران همایون
نسیم ِ جویباران سبزه زاران برشما یاران همایون

صدای ِ آبشار، رود ِ خروشان، باغ ِ میوه
درود ِ کوهساران بر شما یاران همایون

پیام ِ چایکاران جنگل ِ سبز باغ ِ نارنج
هوای ِ شالیزاران بر شما یاران همایون

سلام ِ برزگر در شالیزار عطر ِ گل ِ یاس
فضای دل نشین ِ شهر جانان بر شما یاران همایون

پیام ِ کوه ِ لیلا عطر ِ چای خون ِ شقایق
درود ِ آب ِ دریا دشت ِ زیبا بر شما یاران همایون

پیام سرخ ِ یاران ِ سفر کرده تو دلها
سلام ِ آتش ِ چهار شنبه سوری بر شما یاران همایون

نگاه ِ شاد ِ دختر بچگان با رخت ِ تازه
درود ِ عیدی ِ نوروز ِ باستان بر شما یاران همایون

احمد پناهنده ( الف. لبخند لنگرودی )

دوشنبه ۱۲ مارس ۲۰۱۲

جشن آتش ِ سوری شاد باد



 
دکتر احمد پناهنده
در آغاز ِ این جُستار مایل هستم ترانه ی بی همتای گل ِ پامچال را به همه ی عاشقان فرهنگ ایرانزمین و بویژه گیلان عزیزم تقدیم کنم.
پس با هم این ترانه ی زیبا و دل انگیز را در جان و دل عاشقانه فرو می دهیم و سپس جُستار سوری را در لذتی کامروا در خود عشق افشان به جشن می نشینیم و سپس پروانه وار از روی شراره های آتش پرواز رهایی می کنیم.
***
از سی و یک جشن سالیانه که نیاکان ما در هفتاد و سه روز برگزار می کردند، افزون بر سه جشن سده، آذرگان و اردیبهشتگان، جشن چهارشنبه سوری (1) است که به پاس و بزرگداشت آتش آن را گرامی می داشتند و جشن می گرفتند.
در میان این جشن ها که به مناسبت و گرامیداشت آتش برگزار می شد ومی شود، جشن چهارشنبه سوری به دلیل نزدیکی و گاهن همزمانی با جشن بزرگ و سالار ِ نوروز از و یژه گی، جنب و جوش و شور و شیدایی والایی برخوردار است. بطوری که در سراسر ِ پهن دشت ِ بی کرانسرای ِ ایرانزمین، در شب چهارشنبه سوری، فروغی از شراره های آتش، دل و جان ِ شب قیرگون را می درد و سرخی شفق گون را بر چهره شب می افروزد.
در این شب ِ نشاط  و گرما بخش ِ شراره های ِ آتش، همواره فریاد شادی و شادمانی ِ پیر و جوان در جای جای ِ جامعه، آهنگی گوشنواز و رقص وُ پایکوبی ِ چشم نواز را در هیئت ِ کنسرتی به وسعت ایران چه در گذشته آواز می داده است و هم اکنون نیز فزون تر آواز می دهد.
شب چهارشنبه سوری شب ِ عاشقان دلباخته ای است که می توانند در این شب ِ بی همتای شادمانی، معشوق را به سیری دل و جان نظاره کنند و حتی در سرور وُ شادی ِ فضای ِ دلکش ِ دود ِ اسپند، دست یار را به قدر فرو نشاندن عطشی از عشق، بفشارند.
از دیر باز تا جایی که در خاطره ام ضبط و ثبت شده است، ما کودکان و نوجوانان ِ بی قرار ِ آن روزهای خوش وُ سرمست وُ آفتابی وُ شادمانی، هرساله برای استقبال از نوروز ِ جوان کننده ی طبیعت ِ سبز و دیده و دل، کودکانه و سپس جوانانه اما عاشقانه ابتدا به پیش باز " جشن سرخ ِ آتش " در آخرین شب ِ چهارشنبه ِ سال می رفتیم.
میدان شهر " لنگرود " ولوله ای از شادی و سرور ِ جمعیت در فضایی از یگانگی ِ بی همتا موج می زد.
دود ِ اسپند در شعاع نورانی لامپ و چراغ ِ زنبوری، حلقه ای از مستان شب را جار می زد و عطر دل انگیزش، مستی شب عاشقان را در تن ما فرو می داد.
دست فروشان، دانه های اسپند را همراه با براده چوب با الوانی از رنگها می آمیختند و آن را در طبق های جداگانه بر روی بستر گاری ِ دستی عرضه می کردند.
منقلی کوچک در مرکز گاریها ی دستی با زغال سرخ وُ بور، دانه های اسپند را در داغی جانش می ترکاند و عصاره معطرش را به ازدحام شب چهارشنبه سوری می پاشاند و عشق رنگین را به عاشقان فرهنگ ایرانی هدیه می داد.
سوزن وُ سنجاق وُ جوراب وُ روسری وُ دستمال وُ کفش وُ پیراهن بر روی هر بساطی جلوه ای از فراوانی و فزونی کالای زندگی را در دیده نوازش می کرد.
جار وُ هوار ِ دست فروشان ِ شب، با آوازی خوش و آهنگین، گوشها را نوازشی دلپذیر می داد.
حلقه های جمعیت از زن ومرد، دختر و پسر بر دورا دور ِ هر بساطی رونق آن را بر رخ می کشیدند.
جوانان اما در سودای دیگری بسر می بردند.
زیرا این شب، شب عاشقان بود.
شب دیدار ِ یار از رخ ِ دلدار و بوسه بر لب ِ تبدار بود.
شب گشایش نگاه ِ معشوق به عاشق و خنده ی عسلین و ناز و عشوه از هر دو دلدار بود.
منتظران، چنین شبی را با سرمستی، هر لحظه اش را غنیمتی، قیمتی می دانستند و با نوش، هوش را مدهوش اما شب را با شور و شیدایی، جلوه ای عاشقانه می بخشیدند.
دختران برای دیدن ِ یار، عیارترین پوشاک را بر تن می آراییدند و با خوشبوترین عطر ِ دل انگیز، خود را معطر می کردند و با آرایشی متین به عشق دیدار ِ یار با خواهر و یاد مادر از خانه، خروجی عاشقانه می زدند.
عاشق در انتظار دیدار ِ معشوق سرو مویش را آب شانه کرده ، در گوشه ای چشم به مسیری دوخته بود تا آمدن یار را در جان و دلش جشن بگیرد.
مادران می دانستند اما چشم فرو می بستند که دخترانشان به هوای دیدن یار، شب ِ بی قرار را به انتظار نشسته اند.
اما چه باک!
بگذار این شب ِ سرفراز و شادمان ِ سالانه را خوش باشند. زیرا مادران هم  در این شب ِ عاشقان، شادمان  بودند. و حسرت و محرومیت ِ جوانی خودشان را در عشق و دلدادگی دخترکان و پسرکان ِ شب ِ عاشق، جبران می کردند و به ثمره خودشان، جان و توان ِ سالار زیستن می دادند.
بچه های بازیگوش دور از غوغای جوانان ِ به بلوغ رسیده در فضایی از شیطنت، چادرهای دو زن را از پشت به هم سنجاق می کردند و در گوشه ای به تماشای ِ رسوایی ِ افتادن چادرهای زنان، به انتظار می نشستند و خنده های شکرین ِ کودکانه را که از دل و جانشان بر چهره شان ظاهر می شد، سر می دادند.
شهر در غوغای شادی ِ ازدحام غرق بود و شب را آرام و قرار نبود.
در کوچه ها و پس کوچه های خلوت ِ شهر، دلداده گان، فضای دلتنگی خلوتکدهء کوچه ها را با سرگذاشتن بر شانه های یکدیگر و نجواهای بی قراری و اشک عطش ِ عشق، روشنی عاشقانه می بخشیدند.
شب بیدار و آسمان با چراغک های چشمک زنش ماه را به مهمانی عاشقان سور ِ سوری دعوت کرده بود.
هوای دلپذیر ِ بهاری، گونه های شفق گون مستان شب را نوازشی فرح بخش و جانانه و جوان کننده می داد.
در غروب ِ آفتاب، جلوه های جشن ِ سوری با کوپه کردن خار و خاشاک و ساقه های خشک شده ی برنج در هفت تل جدا از هم با نام هفت امشاسپندان آغاز می شد.
آتش ِ کوپه ها در سراسر شهر، شب را از هویت ِ ظلمت گون ِ خویش تهی کرده بود و پرواز ِ پروانه وار ِ پیر و جوان از روی کوپه های آتش، جشن سوری را با آوای " سرخی تو از من، زردی من از تو " طنین افکنده بود.
همه جا آتش بود و شراره های آتش زبانه می کشید.
اهل دلان و شب زنده داران با نوشیدن خون ِ رگ ِ تاک چهره های خود را در همبستگی با آتش ِ سوری، آتش گون و ارغوان نقش می زدند.
عطر دل انگیز ماهی پلو از هر خانه ای فضای شب ِ سوری را معطر کرده بود و سبزیهای تازه روی سفره شب ِ چهارشنبه سوری باغچه سبز را در کنار سفره دامن گستر کرده بود.
در هر خانه ای، شادی و سرور موج می زد و کودکان هدیه خود را از پدر و مادر در ازدحام شادمانی خانواده، دریافت می کردند.
جوانان عاشق پس از بدرقه یار به خانه و کاشانه شان، شیطنت نیمه شب چهارشنبه سوری را آغاز می کردند. و وقتی که شهر پس از یک جشن ِ شادمانی بخش ِ طولانی، به خواب می رفت. جوانان ِ شیطان، شیرین کاریهای خود را آغاز می کردند. مثلاً برای بیدارکردن خفتگان شب، نخی سیاه به زنگ ِ دروازهء خانه ای می بستند و چند متر دورتر در گوشه ای در کمین می نشستند و با کشیدن نخ که به زنگ وصل بود، زنگ خانه را بطور مداوم به صدا در می آورند تا صاحب خانه از خواب بیدار شود. و همینکه صاحبخانه پس از بیداری، در ِ خانه را باز می کرد، کسی را نمی یافت. اما جوانان برای اذیت کردن او، در بیخ گوشش زنگ را مجددن به صدا در می آوردند. گاهن آنچنان ترسی بر این صاحب خانه ها مستولی می شد که پا به فرار می گذاشتند. اما آنانیکه قدری باهوش تر بودند به آهستگی دست را روی زنگ می گذاشتند و نخ را می گرفتند و به مبداً هدایت کننده این شوخی بی مزه اما در عین حال با مزه و خاطره انگیز، آهسته آهسته در تاریکی شب راه می افتادند. اما همینکه به نزدیکی ما جوانان می رسیدند، ما با صدایی دلخراش، همگی از کمین بیرون می آمدیم که سبب می شد آن مرد درجا میخ کوب شود و یا پا به فرار بگذارد.
البته مراسم این شب در جای جای جامعه زیاد و متنوع است و تاکنون بوسیله عاشقان سنن ایرانی در این باره قلم زده شد و این قلم برای طولانی تر نشدن مطلب از آنها صرف نظر کرده است.
*** 
باور کنید وقتی که این سطور را می نویسم، خود را درشب چهار شنبه سوری سالهای پر شور و شر ِ جوانی ام احساس می کنم و آن لحظات شیرین زنده گانی را که با رسوایی و شیدایی همراه بوده است،در جلوی دیده گانم که چون فیلمی برروی پرده سینما به نمایش در می آید، می بینم و احساس می کنم، آنجا هستم. و چه خوشحالم که آنجا هستم و در روزهای آفتابی ِ جوانی ام بسر می برم و دنیا را زیر نگین جوانیم دارم.
اما افسوس که قدر نشناختیم و با لگد جهالت، هر آنچه را که داشتیم، جفتک انداختیم و بر سرمان خراب و آوار کردیم و جامه سیاه پوشیدیم و فرهنگ عزا و ناله و مرگ و سینه زنی و قمه زنی را به استقبال شتافتیم.
آری:
ما قدر  نشناختیم
ما ناسپاسانه دستاوردهای ملی و میهنی مان را با لگد جهالت کوبیدیم
ما بر روشنایی و سپیده سحر تاختیم و شب را به استقبال شتافتیم
ما زیبایی و رعنایی را در چنگال دریدیم و کهنه پرستی و زشتی و نکبت را بی صبرانه به انتظار نشستیم
ما چهرهای شادمان و آفتاب گون را به نفرت آمیختیم و عبوس سالاری و افسردگی مذمن را سلام کردیم
ما قدر و اندازه نشناختیم،
 با دیو جماران ساختیم
 بر خود تاختیم
 هر آنچه داشتیم، باختیم
  و افسار گسیخته به سوی مرگ شتافتیم
آه
ما قدر نشناختیم
ما قدر نشناختیم
در پایان مایل هستم شما را به گیلان ِ جانم ببرم  و ببینیم که مردم ساده دل شهر لنگرود این جش آتش ِ شادمان را چگونه بر گزار می کردند و به چه رسوماتی باور داشتند.

کول کوله چار شمبه **

در آخرین سه شنبه شب سال ِ کهنه، مردم شهر لنگرود هیجان بیشتری پیدا می کنند. پیر و جوان، زن و مرد، در کوچه ها و محله ها وحتی خیابانها ساقه های خشک شده برنج ( کولوش )، همچنین چوب های نازک ِ خشک شده و کئونه جارو ( جاروی کهنه ) را آتش می زنند و بَل بَل َ آتیش (  آتش ِ شعله ور ) روشن می کنند و از روی آن می پرند و می خوانند:
کول کوله چارشمبه بَدَر
سال بَدَر ( کهنه سال بیرون! )
ماه بَدَر   ( ماه بیرون! )
سینزه بَدَر  ( سیزده بیرون! نحوست بیرون! )
بعد از آتش افروزی و پریدن از رو آنها به کارهای زیر می پردازند:
* حتمأ یک چیز نو می خرند
* ( ساتور تخته ) تخته ساتور را ( تخته ای که سبزی و پیاز را با ساتور بر روی آن خُرد می کنند ) حتمأ به صدا در می آورند زیرا معتقد هستند که شگون دارد.
* صبح زود ِ بعد از آئین کول کوله چهارشنبه بدر، زنهای خانه دار، اطاق ها را با جاروی تازه ای تمیز می کنند. آت آشغالها را در بیرون اطاق گرد می آورند و روی ِ لت پاره (  تکه ای از تخته ) یا بَشکَسَه گَمج ( دیگ سفالین ِشکسته ) می ریزند و آن را کنار " راشی " ( گذرگاه ) می گذارند و پشت ِ سر خود را نگاه نمی کنند و به خانه باز می گردند.
به هنگام بردن آشغال به خارج از خانه، کسی نباید آنها را ببیند زیرا عقیده دارند که این کار شگون و میمنت دارد.
* در روز چهارشنبه سوری هیچکس به خانه کسی مهمانی نمی رود.
* برای شام، تره ( نوعی خورشت از انواع سبزی های کوبیده شده با تخم مرغ که در تابه سرخ می کنند) آماده می کنند.
* انواع ماهی ( دودی، شور، سفید، کولی ( نوعی ماهی کوچولو )) را روی سفره می آرایند.
* دختران ِ دم ِ بخت را با جارو از خانه بیرون می کنند و بعد یکی از بستگان میانجیگری می کند و او را به خانه می آورد تا در سال ِ جدید شوهر پیدا کند.
* سوخته های هر چیزی را که آتش می زنند و از روی آن می پرند، زیر درختان می ریزند.
* بعصی از زنها به چاه دباغ خانه می رفتند و از پسر نابالغی می خواستند که بند تنبان شان را بگشاید تا در سال جدید بختشان باز شود.
* بعضی ها به فالگوش اعتقاد داشتند. مثلأ در همه شبهای چهارشنبه، خصوصأ شب چهارشنبه سوری، برای برآورده شدن خواستشان، نیت می کنند.
برای این کار پارچه ای به عرض دو تا سه و به طول بیست تا بیست و پنج سانتیمتر ( آب ندیده ) و دوک ِ کج ریسی ( نوعی ابریشم ِ مخصوص ِ چادرشب بافی ) را برمی دارند. دوک را وسط پارچه می گذارند و دو سر پارچه را با یک دست می گیرند و می کشند و با دست دیگر، محل ِ تا شده را به دور ِ دوک می پیچند و در گوشه ایوان می گذارند وخود در اطاق می نشینند. پس از نیم ساعتی، دوک را برمیدارند و دوسر پارچه را می گیرند و باز می کنند.
اگر دوک، خارج از پارچه قرار گیرد نیت برآورده می شود ولی اگر دوک در داخل دوسر پارچه قرار گیرد، نیت باطل است.
چهارشنبه سوری همه شما شادمان و آتش افشان باد
** برگرفته از کتاب ِ آئین ها و باورداشتهای ِ گیل و دیلم اثر زنده یاد، عزیز ِ جان محمود پاینده لنگرودی
(1)   در زمان نیاکان باستانی ما جشنی با نام چهارشنبه سوری وجود نداشت. اما جشن سوری چرا
زیرا در سالشمار نیاکانمان سال به 12 ماه سی روزه تقسیم می شده است و هر روز از ماه نامی داشت.
به معنای دیگر هفته ای وجود نداشت تا روزی بنام چهارشنبه داشته باشد.
تقسیم شدن ماه به هفته ها از بعد از حمله ی تازیان در در سالشمار ما مرسوم شد و چون روز چهارشنبه از نظر تازیان نحس و شوم بود، ایرانیان برای زنده نگاه داشتن جشن آتش در پنج روز آخر سال، در شه شنبه شب آخر سل آتش می افروختند تا هم جشن آتش را پاس بدارند و هم به تازیان بگویند که ما با آتش این نحسی و نحوست و بد یمنی را می سوزانیم و شادابی و شادی و سرور را در جای جای ایران می باریم.
و از این تاریخ است که نام چهارشنبه با جشن سوری ِ نیاکانمان گره خورده است.

a_panahan@yahoo.de

شعری برای چهارشنبه سوری


 
شعری برای چهارشنبه سوری

البته این شعر پیش درآمد جُستاری است که برای چهارشنبه سوری نوشته شده است که حال و هوای ِ دهه ی چهل و پنجاه خورشیدی ِ لنگرود را دارد که در پُست بعدی آن را در همین صفحه می خوانید.
همیشه شاد باشید

شاد شادا آمد از راه جشن ِ سوری وُ سرور
آتش افروزیم کهندشت ِ وطن را پُر غرور

گو به ساقی تا همه جام ها، ز باده پر کند
جام ها بر هم زنیم بر گرد ِ آتش، رقص وُ شور

پایکوبان، پیکر ِ خود را پچرخانیم به رقص
دست افشان، دور کنیم غم را ز دلها دور ِ دور

پر زنان، پروانه وار، بر گرد ِ آتش چرخ زنان
ز آتش ِ سوری، شب ِ تیره بسوزانیم به نور

وقت آن است با شرابی گونه ها گلگون کنیم
تا شود کور چشم ِ جهل، چشم ِ خرافات کور ِ کور

احمد پناهنده ( الف. لبخند لنگرودی )

شنبه ۱۱ فوریهٔ ۲۰۱۲

تابلویی از " انقلاب ِ شکوهمند ِ اسلامی "



 


تابلویی از " انقلاب ِ شکوهمند ِ اسلامی "
دکتر احمد پناهنده
ما قدر  نشناختیم
ما قدر نشناختیم
 ما ناسپاسانه، دستاوردهای ملی و میهنی مان را با لگد ِ جهالت کوبیدیم
ما بر روشنایی و سپیده سحر تاختیم و شب را به استقبال شتافتیم
ما زیبایی و رعنایی را در چنگال ِ جنون دریدیم و کهنه پرستی و زشتی و نکبت را بی صبرانه به انتظار نشستیم
ما چهرهای شادمان و آفتاب گون را به نفرت آمیختیم و عبوس سالاری و افسردگی مذمن را سلام کردیم
ما جامعه تاریک اندیشی ِ عصر قبیله ای آخوند سالاری را به جامعه باز روشن اندیشی ِ انسان سروری، ترجیح دادیم
ما قدر و اندازه نشناختیم
 با دیو جماران ساختیم
 بر خود تاختیم
 هر آنچه داشتیم، باختیم
 و افسار گسیخته به سوی مرگ شتافتیم
ما
آه
 افسوس ما
قدر نشناختیم
با مطالعهء همه جانبه و  اندیشه و تأمل روی ِ رویداد ِ سال پنجاه و هفت که منجر به سقوط ِ نظام پادشاهی و برکشیده شدن ِ ته مانده های ِ رسوب کرده در درز ِ دیوارهای ِ عنکبوت گرفتهء تاریخی گردید، به نظر می رسد، چنین حرکتی دور از خرد و از روی جهالت و جنون بوده است.
 به عبارت دیگر ایران ِ سربلند و سرفراز را شایسته و بایسته نبود که چنین حرکت ِ کور و قهقرایانه را انجام دهد. همچنین نیروهایی که خود را روشنفکر و یا الیت جامعه می دانستند، در آن شرایط، درک سیاسی و یا بینش ِ اجتماعی شان در حد افراد عادی جامعه اما چرکین بوده است که خط و ربط شان نه بر اساس داده های اجتماعی بلکه کلیشه برداری از جهان پر تلاطم ِ جنگ و کینه و خشم و خونریزی و ویرانی و تخریب بوده است.
 افرادی بی خبر از دنیای ِ سیاست ِ جهان ِ دو قطبی، اما جویای نام و نشان، با خواندن دو عدد کتاب از رفقا کاسترو و لنین و یا در بُعد مذهبی متأثر از کتاب عمار اوزگان ِ انقلاب الجزایر و کودتاهای قذافی، اسد، البکرو صدام و ناصر و... جامعه جاندار و سالار ایران را که راه برای آنها در دانشگاهها و دانشسراها باز کرده بود و رونق زندگی شان را با اِشل بالا و والا سبب شده بود، داس و تفنگ ِ تیرگی و بندگی ِ ویرانساز را برداشتند و تیشه به ریشه خود و تمامی ِ مردمان ایران زمین زدند و جامعهء آبرومند و رو به رشد ایران را با تمامی ِ ثروت ِ روی زمین و زیر زمین در سینی طلایی تقدیم ِ از گورگریختگان ِ تاریخ کردند.                                                                                                                 گردنشان را خم کردند و کُرنش چاکرانه در پیشگاه ِ پست ترین قشر ِ جامعه به جای آوردند.
 شانه هاشان را پلی ساختند تا ضد تاریخی ترین نیروهای ضد آزادی و ضد انسانی و ضد ایرانی از آن جهت نشستن بر بلند بالای ِ بام ِ جان و مال و ناموس و مُلک و ملتی شریف بالا روند تا یکبار دیگر بسان ِ هزار و چهارصد سال و اندی پیش، همه ی مظهر و مظاهر ایرانی را نابود کنند.
آن روز سلمان پارسی ها در رکاب محمد و سپس سعد ابن ابی وقاص در اردوی دشمن ِ ایرانی بر مردم ایران و فرهنگ ایران تاختند و کشتند و بردند و سوختند و ویران کردند. اما در سالهای منتهی به " انقلاب ِ شکوهمند اسلامی " رهراوان و عاشقان سلمان پارسی ها در رکاب جانوری بنام خمینی خون ریز و مشتی آخوند های سُفله و بی وطن، مثل غفاریها، خلخالیها، اردبیلی ها، محمدی گیلانی ها و و و در کنارشان ملی مذهبی هایی مثل بازرگانها، سحابی ها، پیمانها، یزدی ها و و و همچنین " میلیونی " مثل سنجابی ها، حاج سید جوادی ها و در دنبالهء این افراد و نیروها، سازمان ها و احزابی مثل چریکهای فدایی، مجاهدین، حزب توده، طوفان وسیل و زلزله و...همانا بیشتر کردند که آنها در 1400 و اندی سال پیش انجام داده بودند.
دامن خود را آلوده به ریا و تزویر کردند و برای بدست آوردن جاه و مقامی افسار گسیخته به زیر درخت ِ سیب شتافتند و دست مرتجع ترین فرد تاریخ ایران را بوسه ای مریدانه زدند تا با قربانی کردن همرزم دیروزی شان به پای متاعی اندک به " گندم ری " برسند.
 و یا مثل آن کسانی که به عشق رسیدن به جاه و مقام، دولت امام زمان تشکیل دادند و اولین رئیس جمهورِ منتخب حکومت اسلامی شدند و اقتصاد توحیدی را راهنمای عمل خود قرار دادند، آن را آموزش دادند و سپس تبلیغ کردند. غافل از اینکه در حکومت اسلامی ِ خمینی، اقتصاد مال خر است و انقلاب نکرده بودند که خربزه ارزان شود بلکه انقلاب کرده بودند تا همین رجاله ها به حکومت برسند.
بیگانه پرستان را اما سودای دیگری در سر بود. آنها از اینکه " بورواژی کمپرادور " در ایران در حال سقوط است، مارکسیسم و لنینسم و مائوئیسم انورخوجه ایسم و سایر ایسم های بی شکوه و بی فروغ را در دهان چرکین اسلام ِ ناب محمدی از نوع خمینی ریختند و یکشبه خواب نما شدند که سوسیالیسم با اسلام هیچگونه منافاتی ندارد.
از این پس بود که در اطاق خانه ها و دفتر کارشان عکس " امام خمینی " را چسباندند، در نماز جمعه ها شرکت کردند و جنایتی به طول و عرض تاریخ را آفریدند و در همه ی جنایات خمینی هم شریک شدند.
آری دیروز سنبل چنین جریاناتی در دادگاه علنی فریاد می زد " علی بزرگترین سوسیالیسم خاور میانه است " و سخنانش را با " مولای حسین " شروع کرده بود.
ای کاش زنده می بود و به عمق جهالت خود پی می برد که چگونه رهروان خلص ِ آن الگوهای مورد ستایش ایشان، سراسر ایران را کربلای پر بلا نمودند و خون را در هر خانه ای جاری و مرگ را در هر سرایی ساری کردند و می کنند و هرساله به شکل وحشیانه قمهء جهالت و تزویر و کینه و خشم را در هوا می چرخانند و به سرو جان بی ارزششان فرود می آورند. تا خون ریزی و خشم و کینه، در جان و جهان آنها نهادینه شود.
 و چه کوتاه اندیش بود که چنین مارکسیستی عدالت را در مکتب اسلام  می جست.
آری شلاق بندگی و هرزگی را به دست ِ اهریمنان ِ شب پرست و دیوسیرت سپردند تا برفرق شان و همه آنهایی که تُف ِ تاریخی را بر سر و رویشان پاشیده بودند، فرود آورند. و چه خوشحال و شادمان و پایکوبان، شب سر بریده شدن ِ پایوران ِ نظام گذشته را به رقص جنون آمیختند. روزنامه ها را سیاه می نمودند و جانوران درنده خوی حاکم را تشویق می کردند که بیشتر خون بریزند. تو گویی خشم و کینه، گوش و چشم و هوششان را کر و کور و گر کرده بود و در مقابل آن همه جنایت هنوز ارضاع نشده بودند و بیشتر خون می طلبیدند.
اینگار مغزها در جمجمهء سر کپک زده بود و چشمانشان، دیگر قادر به دیدن زیباییها نبود. رنگ و رخسار شادمان ِ عروسکان و دخترکان طناز دیگر از جلوه افتاده بود. نوعروسان و زیبارویان با آرایش متین و دلنواز دیگر آهنگی خوش خرام را در دل و جان و دیده جاری نمی کردند. عبوس سالاری و کهنه پرستی و چرکین پوشی و نفرت و بیزاری و بیگانگی، ارزش بی شکوه و بی فروغ آنها شده بود. آرزومند بودند در زندان و اسیرآباد " انترناسیونالیسم " پرولتری و یا در خراب آباد و ویران سرای ِ عقب گرای ِ جامعه مذهبی و ملی - مذهبی، سیبری سرا را آباد کنند و یا در کنار و داخل مسجد، پیشانی بر مُهر بسایند و تسبیه را دانه دانه بشمارند.                                                                ایپیدمی ِ این بیماری بیداد می کرد. زنان را که شخصیت اجتماعی و حقوق مدنی خودشان را کسب کرده بودند و سالار وار می خرامیدند. بر روشنی و روشنایی روز هجوم بردند و شب را بر روی خود کشیدند و سیاه پوشیدند، سیاه زندگی کردند و می کنند. استادان و اساتید دانشگاه ها و مدارس و ادارات که در صدر نشسته بودند و قدر درو می کردند، با داس ِ جهالت، درخت بالا بلند نشیمنگاهشان را از پایین بریدند و با سر به قهقرای تاریخ پرتاب شدند. و اکنون در گوشه ای از نیاخاکمان منتظر لحظه ای نشستند تا به مردم خط و خطوط بدهند که بین " بد و بدتر " بد را انتخاب کنند و یا بین " بدتر و بدترین " به بدتر رأی دهند. عملی که در انتخابات  ریاست جمهوری احمدی نژاد در کمال وقاحت از این اساتید سر زد. عده ای از این جماعت که در سال 57 در صف اول انقلاب همراه با جاهل ترین قشر و مردم ایران شعار نا بودی خود و عظمت ایران را می دادند، به زودی از " گندم ری " بهره ای نبردند و هم اکنون در غربت ِ غریب ِ غرب روزگار غریبی را به تمامی عرض و طول عمر خود نظاره گر هستند و چشمانشان را به سمت خانه پدری دوخته اند تا شاید زمانی برسد و یک تجدید خاطره ای با گذشته خود که با تیشه آن را سر بریده بودند داشته باشند.
این داستان غم انگیز شامل همه کسانی میشود که در سال پنجاه و هفت، مشت های خود را گره کرده بودند و به سر و صورت خود می زدند و نابودی خود را به نمایش می گذاشتند. و امروز همه آنهاییکه شانس زنده ماندن با آنها یار بوده است در آن روزگار، حال و روزگاری هزارگونه بهتر از این شرایط مرگبار و نکبتار امروز را داشتند. و بسیاری از آنها هرچند در درون خود غوغایی دارند و خود را سرزنش می کنند که سبب ساز این روزها شدند اما در ظاهر به دلیل غرور بی شکوه و بی مایه شان شهامت آن نمی کنند که شولای انصاف بپوشند، زمین ادب ببوسند و از گذشته ناشاد خود در مقابل پیشگاه مردم شریف ایران عذرخواهی کنند.
***
امروز این درد جانسوز که اینچنین بی محابا از این قلم فریاد زده می شود و خون از جگر، کاغذ را رنگین می کند، نه فقط توصیف احوال خود بلکه شرح حال پریشانی همه آنانی است که درد وطن دارند و برای آزادی وطنشان از چنگال این از گورگریختگان تاریخ که این چنین برای نابودی ایران و فرهنگ گوهرآفرین آن، شمشیر جهالت و جنون را در جای جای جان جامعه فرود  آوردند، لحظه ای غفلت را در این شرایط مرگبار، خطایی نابخشودنی می دانند. به همین منظور است که با بانگ بلند فریاد می زنند تا درخواب فرورفتگان ِ بهشت ِ تک صدایی ِ ایدئولوژی " انترناسیونالیسم پرولتری " و جامعه جهانی امت واحده مدینته النبی، بیدار شوند تا شاید در این بیداری وجداننشان هوشیار گردد و به خود آیند و به ایران فکر کنند.
غفلت را هم اندازه ای است، و کسی که غفلت را بی اندازه ادامه می دهد، بیمار و خطرناک است و مطمئناً از جنس همین احمدی نژادها هستند. زیرا احمدی نژادها حاکم هستند و وظایف نسل کشی و فرهنگ کشی بیمارگونه خودشان را در شکل سبُعانه انجام می دهند. اما این غافلان که تاکنون یار و غار و گرمابه گلستان این آدمخواران بودند، به انتظار شرایطی نشسته اند که خود حاکم شوند و یا با این حاکمان شریک شوند و این جنایت را در مدار بالاتری ادامه دهند.
باور ندارید؟
می گویم به تاریخ رجوع کنید!
 تاریخ ِ حاکمیت این مرتجعین و یاران، مشحون است از این عمل غفلت گرایانه اما آگاهانه در جهت مطامع خودشان. کافی است در این باره تاریخ را ورق بزنیم.
حال که شما احوال و فرصت ورق زدن تاریخ راندارید. اجازه بدهید که این قلم چند ورقی را در پیش چشمان شما بگیرد.
کیهان 29 مارس 1979 :
علی اصغر حاج سید جوادی می گوید:
جنبش به جمهوری اسلامی رأی مثبت می دهد.
کیهان 31 مارس 1979 :
کریم سنجابی می گوید:
جمهوری اسلامی بر اساس دموکراسی و ملیت ایران بر پا می شود.
کیهان 31 مارس 1979 :
حزب توده به جمهوری اسلامی رأی مثبت می دهد:
کمیته مرکزی حزب توده ایران! اعلام کرد که این حزب به جمهوری اسلامی رأی مثبت خواهد داد.
در اطلاعیه حزب آمده است:
حزب توده ایران برنامه خود را در باره ضرورت تحول بنیادی در جهت تحکیم استقلال ملی، دموکراسی و سالم سازی اقتصاد کشور، رفاه عمومی و پیشرفت اجتماعی بیان داشته و نظرش در این مورد مشخص و روشن است. ما مدتهاست که نظر خود را در باره ضرورت ایجاد یک جمهوری متکی بر اراده خلق بیان داشته ایم. بدیهی است که بر اساس مشی خود به سئوال مربوط به جمهوری یا سلطنت به سود جمهوری رأی می دهیم.
در این اطلاعیه هم چنین آمده است:
در مورد نام این جمهوری ما به همان ترتیب که آیت الله خمینی مسئله را مطرح می کند، یعنی " جمهوری اسلامی " چنانکه در گذشته نیز تشریح کرده بودیم، رأی مثبت می دهیم. زیرا اولاً اصل مطلب محتوای سیاست حکومتها ست. مردم مبارز ایران باید بکوشند تا قانون اساسی جدید بر پایه حفظ منافع جامعه ما یعنی استقلال ملی، صلح، دموکراسی، پیشرفت اجتماعی و رفاه عمومی تنظیم شود و دولت های ناشی از آن پیگیرانه در جهت قانون اساسی جدید عمل کنند.
ثانیاً حفظ وحدت نظر و کلمه همه نیروهای ملی و دموکرات در این شرایط کنونی یک امر حیاتی است. کمیته مرکزی حزب توده ایران! در پایان این اطلاعیه که به تاریخ 12 اسفند سال جاری صادر شده، از همه مردم ایران خواسته است.
 که به جمهوری اسلامی رأی مثبت دهند.
در همین تاریخ یعنی 31 مارس 1979 به نقل از کیهان:
مسعود رجوی و موسی خیابانی به جمهوری اسلامی رأی دادند.
کیهان 4 مارس 1979 :
احمد صدر حاج سید جوادی وزیر کشور در مصاحبه ای با کیهان گفت:
شالوده قاتون اساسی بر قرآن و نهج البلاغه بنا شده است. در تدوین قانون اساسی به احادیث مسلم، اجماع و فرمایش معصوم توجه شده است.
کیهان 4 مارس 1979:
دکتر کریم سنجابی وزیر خارجه:
روحانیت نمی خواهد مستقیماً حکومت کنند. محتوی جمهوری دموکراتیک، اسلامی است و وروحانیت بصورت قانونی بر حکومت نظارت می کنند.
امروز وضعیت همین افراد و نیروهایی که آنچنان پشت خمینی نماز می خواندند و او را در حدّ ِ فرشته و معصوم بالا برده بودند و چهار نعل به تمامی تراوشات ِ ذهن ِ علیل و بیمار این جانی رأی مثبت دادند، در کجای تاریخ ایستاده اند؟
غیر از مجاهدین که درسال 60 از جمهوری اسلامی بریدند و نوعی دیگر از اسلام با پسوند ِ دموکراتیک را تبلیغ کردند، بقیه هنوز به همین رژیم وفا دار هستند و دست طلب به سمت همین رجاله گان حاکم دراز می کنند تا شاید از روی شکم سیری تکه استخوانی برایشان پرتاب کنند.
بر من معلوم نیست که اسلام دموکراتیک جزء کدام صیغه مبالغه است که دکتر کریم سنجابی محتوای چنین اسلامی را دموکراتیک می نامید و شادمان بود که روحانیت بصورت قانونی بر حکومت نظارت کنند؟
آیا چنین اندیشهء معیوبی، قدردانی و صحه گذاشتن بر نظرات شیخ مرتجع، فضل الله نوری نیست که در مقابل مشروطه خواهان واقعی دامن چاک داده بود که ما مشروعه می خواهیم و عاقبت همین شورای نگهبان را در قوانین اساسی مشروطه گنجاندند؟
 آیا این نظر ِ کریم سنجابی دلیل بر تأیید همین شورای نگهبان نبوده و نیست؟
بنابراین حق بدهید که بگوییم شماها در کنار سایر همفکرانتان این بلا را بر سر مردم فرود آوردید. زیرا کسی که معتقد است:
" شالوده قاتون اساسی بر قرآن و نهج البلاغه بنا شده است. در تدوین قانون اساسی به احادیث مسلم، اجماع و فرمایش معصوم توجه شده است."
دیگر چه انتظاری دارید که حکومت ِ ناب محمدی از نوع خمینی پیاده نشود. مطمئن باشید که حکومت ناب محمدی همین است که در ایران اسیرمان حاکم است. و تاریخ اسلام حداقل در ایران ِ جان مشحون است از بی عدالتیها، خونریزیها، ویران کردنها، دهن دوختنها، قلم شکستن ها، کتاب و کتاب خانه سوزاندنها، جهل و جهالت و جنون و جنگ و جن پرورانیدنها و در رأس همه اینها ضد زن بودنها و فقط به پایین تنه توجه داشتنها است.
بنابراین چگونه است که شما نفهمیدید که اسلام همین است که حاکم است؟ در کجای جهان سوراخ دارید که اسلام اینچنین نباشد؟ و جای شگفتی است که امروز برنده جایزه صلح نوبل  باد در غبغب می اندازد و می گوید اسلام با دموکراسی منافات ندارد. خیر خانم عزیز!
به گواهی تاریخ، مذهبیون ِ حاکم معتقد هستند کتاب راهنمای آنها قرآن است و نسبت به همه مسایل دنیوی و اُخروی پاسخ در خور دارد، کافی است که ابتدا ایمان بیاورید و بعد توکّل به خدا کنید و گوسفندوار دنبال شبان که از جانب خدا، پیامبران و امامان هستند و  نمایندگی امّت همیشه در صحنه را به عهده دارند راه  بیفتید واصلآًً نپرسید که به کجا می روید. چون پرسیدن یعنی شک کردن است و شک کردن یعنی زیر علامت سئوال بردن اعتقادات و ایمان می باشد و این عمل معادل کفر است.
 بنابراین ملاحظه می کنیم که ارکان حاکمیت و نظرگاهای این قماش ِ حاکم بر ایران ِ جان، بر اساس ایمان ِ اسلامی بنا شده است که هیچ تغییری را بر نمی تابند و اساساً تغییر در حیطه عقل می گنجد نه ایمان.
با این توضیحات مشخص می شود که عنوان دموکرات دادن به اسلام، مضحکه ای بیش نیست زیرا اسلام تغییر ناپذیر است، چون بنای اعتقادی اسلام ایمانی است نه عقلانی.
***
با این تابلو از همیاران " انقلاب ِ شکوهمند اسلامی " به نظر می رسد که سقوط نظام پادشاهی گذشته، غیر لازم و یا در واقع نا حق و نا بخردانه بوده است. زیرا هرچه بیشتر از آن لحظه و زمان ِ شوم و کور ِ بی فکور فاصله می گیریم. ابعاد آن فاجعه ی ملی بیشتر در جان و جهان و خرد و وجدان، گوش و هوش ِ همه آنانیکه در آن روزهای آفتابی عینک کبود به چشمان زده بودند، روز روشن را شب می دیدند و در جادهء آباد زندگی و زندگانی به بیراههء مرگ و نیستی راه می پیمودند، نفوذ هشدار دهنده می کند و در گوششان زنگی را به صدا در می آورد که ای راه گم کردگان!
این است حاصل آنچه که با چشمان بسته و افسار ِ سپرده به بیگانه، خشم و کینه و عداوات کور و کر را بر جان و تن و خرد خود و جامعه فرود آورده اید. آیا این همه سال از آن نکبت تاریخی ِ گذشته، نبایستی شما را هوشیار و بیدار کرده باشد که به خود آیید و از ذلت برهید و سرتان را بالا بگیرید و بر آنچه خرافات و جنون و جهل و بندگی و اسیری و بی شخصیتی است، بتازید و شب ِ ایران غمزده را فروغی از روشنایی ِ آشتی و صلح و سازندگی بتابانید؟
آیا وقت آن نرسیده است که به هوش آیید که بار دیگر جهل و جهالت و جنون، ما فانوس بدستان ِ ضد خورشید ِ دیروزی را که بر شیرش سوار بود، هر چه بیشتر به دخمه های تیره و تاریک نکشانند و فرهنگ ناله و عزا و مصیبت و سیه پوشی را به ملت شریف ایران تحمیل نکنند.؟
شرم آور نیست که روزهای آفتابی را به کینه و خشم و نفرت و تیرگی و تاریکی آلودیم و شب سیاه ِ قیرگون را بر سرمان فرو کشیدیم؟
شرم آورتر نیست که زنان ما را به چادر و چاقچور رجعت دادیم و سبب شدیم که از هرگونه امکان اجتماعی محروم شوند؟
جهل پندارانه نبود که میدان را برای دانش ستیزان فراهم کردیم تا دانشگاه تهران را به یک رأس گراز بی خبر از علم و بسا ضد علم بسپارند  تا درس و حشت و وحشی گری و انسان کشی را به رسوبات ِ نشت کرده در جامعه ی زلال بیاموزند و ترویج دهند؟
زشت بینانه نبود که کراوات و لباس شیک ِ پر عطر و ادکلن را وا نهادیم و جامه های چرکین و پاره پوره و شپش زده را به استقبال شتافتیم؟
و یا سرو صورت حمام رفته و آرایش کرده را به نجاست جهل ِ بو آلود، آلودیم و به مو و پشم و ریش و کثافت ابدان روی آوردیم و چون یک مستراح ِ متحرک در آمدیم؟
نابخردانه نبود که چهرهای خندان زنان و کودکان و مردان و جوانان سالار را بر چهرهای تکیده و غمگین و افسرده ترجیح داددیم؟
***
آری در یک مقایسه ساده می شود نتیجه گرفت که رژیم حاکم بر ایران ِ جان، اساساً  در هیچ زمینه ای با نظام پادشاهی گذشته قابل مقایسه نیست. این موضوع را می شود در زمینه های ِ سیاسی، اقتصادی، فرهنگی، و پیشرفت اجتماعی و همچنین رشد سرانه کشور در مقیاس جهانی، ارزیابی کرد.
لازم به گفتن نیست که رژیم پادشاهی گذشته، یک رژیم عرفی، امروزی، مدرن و خواهان عظمت فرهنگی ایران بوده است. دین در سیاست نقش چندانی نداشت و این خود سبب رشد و بالندگی استعدادهای انسانی در جامعه در تمامی زمینه های فعالیت اجتماعی، از دانشگاه، ادارات،صنعت و ورزش گرفته تا فعالیت های تفریحی در زمینه گردشگری و صنعت توریست و... می شد. در حالی که حکومت اسلامی رژیمی است مذهبی که با عنصر دین بر مردم حکومت می کند. ولایتش برگرفته از پست ترین نگاه و سوار بر پس مانده ترین عناصر و قشر اجتماعی و تاریخی از جهل و جنایت و کشتار و نابودی و آدمخواری در درازای  ِ 1400 و اندی سال تاریخ ِ راهزنان و بیابان گردان و توحش خویان است و ناتوانی خود را از همان آغاز حکومت ننگینشان در همه عرصه ها به اثبات رسانیده اند. و می روند با این فرهنگ توحش ایران و فرهنگ درخشان ِ ایرانی را در تمامیتش نابود کنند.                                               
با این توصیفات از دو نظام، امروز هر انسان منصفی بدور از هر گونه حبّ و بُغضی و گرایش و وابستگی گروهی می تواند قضاوت کند که حکومت اسلامی در مقایسه با نظام پادشاهی ِ گذشته در زمینه های بر شمرده شده، هیچ دستاوردی نداشته است که هیچ بلکه بسیار و بسیار از آنچه که داشتیم، همه را برباد دادند و تمامی مظاهر و نُرم اجتماعی را از مردم دریغ کردند. البته در همین زمینه این انتقاد منطقی به پایوران ِ نظام پادشاهی گذشته وارد است که با عدم سیاست قاطع خود در مقابل این رجاله ها و آگاه نکردن مردم نسبت به این جانوران، سبب ساز عروج آنها از لجن زار جهل و جنون بر بلند بالای بام ِ برج جامعه شدند. یعنی اگر نظام گذشته می توانست با اتکا به مردم و بالا بردن سطح آگاهی آنها بویژه جوانان در راستای رشد اقتصادی، بطور همگون، سطح آگاهی سیاسی مردم و جامعه را رشد می داد. ما امروز گرفتار این دیوان ِ برآمده از اعماق ِ تاریک خانه زمان و تاریخ نمی بودیم. یعنی به عبارت دیگر یک رژیم ملی، زمانی قادر به پیش برد ِ سیاست اقتصادی و اجتماعی است که اتکاهش در وهله اول به آحاد مردم سرزمین خویش و پس از آن به پارامترهای دیگر باشد. در این صورت است که پا به پای رشد اجتماعی و اقتصادی، کشور با شتاب بیشتری در عرصه های دیگر رشد می کند. و مردم می توانند در یک جامعه دموکراتیک و آزاد بدست آمده، یعنی رشد همگون ِ اقتصادی و سیاسی، به عنوان یک اتکاء ِ بالفعل همواره در کنار ِ عنصر رهبری کننده جامعه قرار بگیرند. حال این عنصر رهبری کننده شاه باشد و یا تخست وزیر، حزب باشد و یا یک گروه و سازمان سیاسی.
آنچه مهم است این است که در یک شرایط ِ دموکراتیک و آزاد، انسانها به حدی از رشد می رسند که بتوانند تشخیص دهند که چه کسی خادم و یا خائن به جامعه است. و این انتقادی است که می شود در این زمینه به نظام پادشاهی گذشته، علی رغم دستاورد عظیم اقتصادی و بالا بردن رشد سرانه کشور و بیرون آوردن کشور ایران از قعر ِ قهقرایی، ولی از آنجا که میزان رشد سیاسی – اجتماعی متناسب با رشد اقتصادی و طبقه آزاد شده متوسط نبود، سبب شد که در شرایط حساس و تعیین کننده، مشتی مرتجع همراه با روشنفکران نادان و جاهل از این فضای بدست آمده استفاده کرده و بر جهل مردم سوار شوند، نظام پادشاهی را به سقوط بکشانند و جهالت را گسترش دهند. البته امروز همان کسانی که در سقوط ِ نظام گذشته فعالیت داشته اند با کسب آگاهی و شناخت ِ ماهیت ِ ارتجاعی حکومت اسلامی به این نتیجه رسیده اند که تاریخن مرتکب اشتباه فاحشی شده اند. رسیدن به این مرحله خود نشان از بیداری وجدان دارد که عِرق ملی و وطن، آنها را از خواب سکر آور بیدار کرده است.
هرچند که تاریخ آنها را نمی بخشد و عملکرد آنها را به عنوان کارنامه سیاه در وجدان خود ثبت کرده است. اما باید حساب مردم نادان ایران را که آنروزها در جهت سقوط نظام پادشاهی گذشته نا آگاهانه فعالیت می کردند، از روشنفکران توی گیومه ی جدا کرد. زیرا اولی نا آگاهانه به راهی کشیده شد که در خودآگاهش هیچ به آن راضی نبود اما دومی آگاهانه تبر جهالت و نابودی را بر فرق خود و جامعه کوبید.
اکنون برای ثبت در تاریخ و روشن شدن ِ اذهان مردم و بویژه جوانان ایران به مواضع دوتا از این راه گم کردگان ِ تاریخ اشاره می کنم و قضاوت را در این باره به وجدان های بیدار و آگاه واگذار می نمایم. بر گرفته از مقالات گذشته این قلم:
درد جگرسوز من امروز از کسانی است که هنوز در کربلا و عاشورای 28 مرداد، ناله می کنند، سینه و قمه می زنند، سینه چاک می دهند و مظلوم نمایی می کنند. کافی است به نوشته های علی اصغرحاج سید جوادی نگاهی بیاندازید که پر از کینه و نفرت است و هنوز در کوچه پس کوچه های 56 سال پیش قدم می زند و نوحه می خواند و سیاهپوش در تکیه ی " حسینی " پاریس نشسته و سر و صورت خود را گِل مالی کرده است. حال ببینیم این فرد کینه جو در فردای پیروزی « انقلاب شکوهمند ِ اسلامی » در مورد کشتاربی رحمانه امیران ارتش وبزرگان رژیم پادشاهی از جمله خانم دکتر فرّخ روی پارسا چه می گوید.
 « محیط انقلاب باید با سرعت و شدت پاکیزه شود، یعنی همه دشمنان انقلاب، همه میکروب ها و سمومات موّلد عناد و ظلم باید بلافاصله و بدون کمترین درنگ، نابود شوند. انقلاب، عدالت خاص خود را دارد و عدالت انقلابی یعنی، شدت عمل هر چه بیشتر...».
 آقای حاج سید جوادی!  ملاحظه می کنید با این خوش رقصی برای خمینی ها و خلخالی ها نتوانستید از گندم ری " بخورید وعاقبت ِ کینه جویی، دامن خود شما را گرفته و شدّت عمل عدالت انقلابی، امروز شما را پاریس گیر کرده است. در حالی که به گواهی تاریخ شما در نظام پادشاهی گذشته، در صدر نشسته بودید و قدر درو میکردید. آیا پاکیزه شدن محیط انقلاب با این همه کشتار و ویرانی جهت تسّلای دل داغدیده تان در سوگ کربلای 28 امرداد بوسیله " احمد مختار " زمان، خمینی و دنباله هایش کافی نیست و یا باز هم می خواهید به خون خواهی کربلای 28 امرداد دنبال خون خواری دیگر بگردید تا انتقام کربلای 28 امرداد را بگیرد؟
 درد من از این است که هنوز به اصطلاح روشنفکران چپ بدون آگاهی تاریخی برطبل نفرت و کینه می کوبند.
 آقایان و خانم های عزیز! فراموش نکنید، ایران گرفتار اژدهایی شده است که تمامیت آن را تهدید می کند. وشماها بودید که این هیولا را بر سر ما ایرانیان سوار کردید، شماها بودید زیر علم ِ همین شب پرستان و از نور گریزان سینه زدید و با سلام و صلوات به پیش بازش رفتید و چهره اورا در ماه به مردم نمایاندید. مگر یادمان رفته است، که کیانوری رهبر حزب توده در بدو ورود به ایران می گفت، اسلام خمینی همان سوسیالیسم است و اسلام با سوسیالیسم هیچ گونه منافاتی ندارد، مگر یادمان رفته است که دکتر کریم سنجابی رهبر جبهه ملی در انتخاب میان دکتر شاپور بختیار و خمینی، به دست بوسی خمینی، زیر درخت سیب در پاریس رفت و آن اطلاعیه و قطع نامه کذایی را با هم دادند، مگر یادمان رفته است که در فردای پیروزی « انقلاب شکوهمند اسلامی » وقتی که افسران و سرآمدان رژیم پادشاهی را بر بام مدرسه علوی، تیرباران می کردند، شماها به جشن و پایکوبی مشغول بودید، مگر یادمان رفته است که حزب توده و سازمان های دنباله روشان، در فردای 30 خرداد سال 1360، دسته دسته جوانان را به همین رژیم سفاک و خونریز معرفی می کردند، مگر یادمان رفته است که باد در گلو می دادید و فریاد و شیون سر می کشیدید که پاسداران را به سلاح سنگین مسلّح کنید و راستی چه کسی و یا کسانی سبب شدند این رژیم ستمگر بر روی گرده ما بنشیند؟ اگر انصاف دارید، بایستی زمین ادب را ببوسید و در پیشگاه ملت ایران از گذشته نا شاد و ننگین خودتان عذرخواهی کنید. خطابم به فرد بخصوص نیست، بلکه همه آنهایی است که باعث شده اند رژیم پادشاهی فرو بریزد و این سیستم واپسگرا حاکم شود، حال چه چریک باشد، چه مجاهد، چه حزب توده، چه جبهه ملی و... همگی مقصّرید، همگی حداقل یک عذرخواهی تاریخی به ملت شریف و رنج دیده ایران بدهکارید.
مگر یادتان رفته است که در همان اوایل « انقلاب شکوهمند اسلامی » می خواستید وکیل و وزیر بشوید و یا مثل حزب توده می خواستید، شرایط دوران انقلاب روسیه را بازی کنید و بعد کرنسکی ایران را سرنگون کنید؟ مگر دکتر کریم سنجابی نبوده است که وزیر امور خارجه دولت امام زمان شده بود، مگر بنی صدر نبوده است که اولین رئیس جمهور خمینی شده بود. پس چگونه است که امروز آقای حاج سید جوادی به جای حمله به جبهه ملی و ملی مذهبی ها و انتقاد از آنان، باز حمله ناجوانمردانه را متوجه رضاشاه،  محمدرضاشاه و امروز رضا پهلوی می کند؟
و امروز ادامه دهندگان چنین تفکری به جای حمله و هجوم به حکومت اسلامی به نظامی حمله می کنند که وجو ندارد. آیا حق داریم که نسبت به این افراد از " کروب تا میکروب " بی اعتماد باشیم و مواضع آنها را در راستای ابقای حکومت اسلامی ارزیابی کنیم؟"
حال نگاهی به افاضات امامشان بیاندازیم که چگونه این خواسته های قلبی ایشان را اجابت کرد:
«...اگر ما از اول كه رژيم فاسد را شكستيم و اين سد بسيار فاسد را خراب كرديم به طور انقلابي عمل كرده بوديم و قلم تمام مطبوعات مزدور را شكستته بوديم و تمام مجلات فاسد را تعطيل كرده بوديم و رؤساي آنها را به محاكمه كشيده بوديم و حزبهاي فاسد را ممنوع اعلام كرده بوديم و رؤساي آنها را به جزاي خودشان رسانده بوديم، چوبه هاي دار در ميدانهاي بزرگ بر پا كرده بوديم و مفسدين وفاسدين را درو كرده بوديم اين زحمتها پيش نمي آمد. من از پيشگاه خداي متعال و ملت عزيز عذر مي خواهم[...]
دولت ما انقلابي نيست، ارتش ما انقلابي نيست، ژاندارمري ما انقلابي نيست، شهرباني ما انقلابي نيست پاسداران ما هم انقلابي نيستند، من هم انقلابي نيستم. اگر ما انقلابي بوديم اجازه نمي داديم اينها اظهار وجود كننند. تمام احزاب را ممنوع اعلام مي كرديم، تمام جبهه ها را ممنوع اعلام مي كرديم و يك حزب و آن حزب الله، حزب مستضعفين تشكيل مي داديم و من توبه مي كنم از اين اشتباهي كه كردم و من اعلام مي كنم به اين قشرهاي فاسد در سرتاسر ايران كه اگر سر جاي خود ننشينند ما به طور انقلابي با آنها عمل مي كنيم. مولاي ما اميرالمؤمنين سلام الله عليه، مرد نمونهً عالم، آن انسان به تمام معنا، ...در عبادت آنطور بود، در برابر مستكبرين و كساني كه توطئه مي كردند شمشير را مي كشيد و هفتصد نفر را در يك روز چنانكه نقل مي كنند از يهود بني قريظه كه نظير اسرائيليها بودند و شايد اينها از نسل انها باشند، از دم شمشير مي گذراند ما نمي خواهيم در ايران ، در دنياي اسلام و در خارج كشور، وجاهت پيدا كنيم ما مي خواهيم به امر خدا عمل كنيم و خواهيم كرد. «اشدا علي الكفار و رحمابينهم». اين توطئه گرها در كردستان و در غير آن در صف كفار هستند، با آنها بايد با شدت رفتار كرد. دولت بايد با شدت رفتار كند،ارتش بايد باشدت رفتار كند. ژندارمري بايد با شدت رفتار كند، اگر مسامحه كنند ما با خود همين مسامحه گرها با شدت رفتار مي كنيم … دادستان انقلاب موظف است تمام مجلاتي را كه برضد مسير ملت است و توطئه گر است توقيف كند و نويسدگان آنها را دعوت كند به دادگاه و محاكمه كند، موظف است كساني را كه توطئه مي كنند و اسم حزب روي خودشان مي گذارند، رؤساي آنها را بخواهند وآنها را محاكمه كنند. فاسدها را سركوب كنيد. عذرها را كنار بگذاريد. برويد توطئه گرها را سركوب كنيد. دولت مسامحه نكند. ارتش مسامحه نكند. پاسداران مسامحه نكنند...»(كيهان27مرداد1358)
***
      البته سیر تاریخی رسیدن به این مرحله ی پوسیدگی و دریدگی و بی مایگی را بایستی در مواضعشان و همچنین مواضع پدران ایدئولوژیکشان در برابر تحولات ترقی آفرین و آزاد کننده مردم ایران از چنبره خرافات و عقب افتادگی در دوران پهلوی دید. آنجا که در سرفصل های تاریخی تعیین کننده اجتماعی، اراده ای که زنان را از پستوهای حرمسراها از حالت کنیزی بیرون می آورد و به آنها شخصیت اجتماعی و شهروندی می بخشید. این نیروها و پدران ایدئولوژیکشان در کنار عقب افتاده ترین قشر اجتماعی بر هرچه نوآوری تاختند و در عوض از گورگریختگان تاریخی را نواختند. آیا احتیاج است که بگوئیم این نیروها در ایام کشف حجاب زنان در کنار مرتجعین سینه زدند و فریاد " وا ناموسا " سر دادند؟ آیا دوباره بایستی گفت که این جماعت مورد بحث در رفرم ارضی ( انقلاب سفید ) آنجا که زمینهای فئودالها را بین دهاقین تقسیم کرده بودند و به زنان این حق داده شده بود که در انتخابات شرکت کنند، نعره شوم ضد پیشرفت و رهایی زن سر دادند و در کنار ابوالارتجاع تاریخ معاصر، آن غائله ضد زنان و کشاورزان و ترقی اجتماعی را در 15 خرداد سال 1342 آفریدند؟ و عاقبت سلاح تخریب و ویرانی را بدست گرفتند و همراه جاهل ترین قشر نشت کرده در درزهای دیواره های اجتماعی و سوار بر بستر ناآگاهی مردم، به شالوده و شیرازه مملکت هجوم آوردند و " انقلاب شکوهمند اسلامی " را از کارخانه خرافه پرستی صاحبان چاه جمکران و مدعیان امام زمان وجود نداشته تولید کردند.
و چنین است که امروز تقاص اتودینامیکی یا درون جوش را در بین خود می گیرند و هر روز که می گذرد مردم با شناختن آنها تُف تاریخی را به سمتشان پرتاب  و لعنت جاودانگی   را نثارشان بار می کنند.            
بار دیگر مایل هستم این را بگویم که با باز کردن این موضوع ِ تاریخی، قصد تبرئه کردن نظام گذشته از خطاهایش را ندارم. بلکه نیک می دانم که نظام گذشته در عرصه سیاسی مرتکب اشتباه مُهلکی شد که سبب گردید میدان، برای نیروهای مرتجع و تخریب گرا باز شود. اما به جرئت می توانم بگویم که سرنگون کردن آن نظام، خطایی نابخشودنی بوده و هست. زیرا معتقد هستم که آن نظام از ظرفیت و پتانسیل اصلاحات برخوردار بود و این توان را داشت که در سایه رشد شتابان ِ اقتصادی و شکل گیری و قوی شدن بخش متوسط جامعه، اصلاحات ِ تدریجی سیاسی را در عرصه های گوناگون انجام دهد.
 و انقلاب در آن شرایط جز برهم زدن نظم و خراب کردن ِ خانه آباد، معنای دیگری نداشت.
دلیل مشخص و منطقی این قلم در این ارزیابی بر این نگاه استوار است که در آن شرایط، هیچ بدیل دیگری بهتر از نظام گذشته وجود نداشت. به عنوان مثال نیروهای چپ ِ مارکسیستی، جملگی آرمانشهرشان " بهشت برین زحمتکشان " شوروی، چین سرخ، ویتنام، کوبا، کره شمالی، آلبانی و کشورهای بلوک شرق بود. و همگی دیدیم که پس از فروریزی دیوار برلین چه خونابه ها و چه لجن ها و بوهای تعفنی از آن بلوک برخاست. سوای گروهای مارکسیستی، گروهای رادیکال مذهبی مثل مجاهدین خلق بودند که آرمانشهرشان در نهایت " مدینته النبی " دوران جنگ قبیله ای ِ صدر اسلام و یا کشورهای عراق و سوریه و لیبی و و و بوده است. جنایت و حکومت صدام در قبل و بعد از فروریزی برهمگان مبرهن است و دیدیم که این جانور در رأس ددان ِ دیگر، چگونه شرایط ِ استالینیستی را در خاک عراق حاکم کرده بود. سوریه و لیبی هم با فروریختن دیوار برلین جنایاتشان برای افکار عمومی دنیا هویدا شده است. بنابراین با نگاه امروزی، آن حرکات مخرب ِ دیروزی را قاطعانه و شفّافانه رد می کنم. زیرا معتقد هستم که اکثریت ِ روشنفکران ما دچار بیماری از خود بیگانگی شده بودند و به همین منظور به خود حق می دادند با قهر و کینهء کور، ایران را ویران کنند تا سرود انترناسیونالیسم را بر خرابه های ویران شده آن بخوانند. هر چند بخت با این گروهها همساز نبوده است که چنین سرودی را بر ویرانه های تن پاره پاره ایران بخوانند، اما دست در دست مذهبیون ِ مرتجع و واپسگرا سرود ضد ایرانی امت مسلمان ِ مجنون و پریشان جهانی را به سمت آرمانشهر " مدینته النبی " نعره کشیدند. "                                       حال مایل هستم که جهت نتیجه گیری این قسمت از نوشته، توجه شما را به افکار یکی از این روشنفکران جلب کنم:
 " من می خواهم در اینجا به یک مسئله اساسی بپردازم. مسئله ای که در میان روشنفکران آفریقا، روشنفکران آمریکای لاتین و آسیا الان مطرح است و آن مسئله " بازگشت به خویش " است. از جنگ جهانی دوم به این سو، بیشتر روشنفکران جهان سوم چه مذهبی و غیر مذهبی بر این نکته تأکید کرده اند که جوامع آنها باید به اصالت خود باز گردند. تاریخ، فرهنگ و زبان ملی خود را باز یابند...مسئله بازگشت به خویشتن، شعاری نیست که الان در دنیا مذهبیها مطرح کرده باشند، بلکه پیشتر روشنفکران مترقی غیر مذهبی این مسئله را برای نخستین بار مطرح کرده اند. مانند امه سه زر و در آفریقا مثل فرانتس فانون در الجزایر، ژولیوسنایره ره در تانزانیا، مثل جوموکنیانا در کنیا، مثل لئوپلد سنگور در سنگال...وقتی می گوئیم " بازگشت به خویش " در واقع منظورمان " بازگشت به فرهنگ خویش " است...شاید اینطور نتیجه بگیرند که ما ایرانیان باید به خویشتن نژادی ( آریایی ) برگردیم. ولی من قطعاً چنین نتیجه گیری را رد می کنم. اگر به خویشتن نژادی برگردیم، به راسیسم و فاشیسم و جاهلیت قومی نژادی دچار شده ایم و این یک بازگشت ارتجاعی است. البته قیچی تمدن اسلامی آمده و بین خویشتن پیش از اسلام و پس از اسلام ما فاصله انداخته است. خویشتن پیش از اسلام ما فقط به وسیله دانشمندان و متخصصین در موزه ها و کتابخانه ها قابل رؤیت و مطالعه است، توده ما هیچ چیز از آنها یادش نیست. مردم ما هیچ ارتباطی با این سنگ نبشته ها و آثار تاریخی پیدا نمی کنند و قهرمانان، شخصیت ها، نبوغها و افتخارات و اساطیر آن دوره در میان مردم ما حیات و حرکت و تپش ندارند. مردم ما چیزی از این گذشته دور به خاطر نمی آورند و علاقه ای هم ندارند چیزی در باره تمدنهای پیش از اسلام بیاموزند...در نتیجه برای ما بازگشت به خویشتن نه به مفهوم بازیافتن ایران پیش از اسلام بلکه بازگشت به خویشتن فرهنگی اسلامی به ویژه شیعی مان است."  پایان نقل و قول: (1)
این همان از خود بیگانگی تاریخی است که نویسنده سطور بالا مبلغ آن بوده است. و به عمد سعی داشته مردم را از تاریخ ِ کشور خودشان بیگانه کند و آنان را در جهالت و بی خبری به سمت آرمانشهر شیعی ای " امام زمان " رهنمون شود. زیرا وقتی که مردم تاریخ خود را ندانند، در اوج جهالت برای انداختن عریضه به چاه جمکران، روزها و هفته ها در صف " خویشتن فرهنگی اسلامی " منتظر می مانند. و امروز کسی مثل احمدی نژاد پیدا می شود که با " خویشتن فرهنگی خویش " ادعای حمایت ِ امام زمان را از خود داشته باشد. بطوریکه هرجا می رود هاله ای از نور او را احاطه می کند و سبب می شود که مژه های رؤسای کشورها، تا 20 دقیقه بی حرکت بماند. به آنجا می رسد که پس از عریضه هیأت دولت به امام زمان در چاه جمکران، متولیانی در عراق، نامه ای از امام زمان را از چاه سامره رو کنند.
 آن گاه معجزه توسل ِ سگی به امام هشتمشان پیش می آید و چرا که نه؟ ضامن آهو البته می تواند ضامن سگ هم باشد. حال که چنین است ابله مردی از طایفه جهل ادعا می کند به یاری امام زمان رهبری رهایی ستمدیدگان دنیا را به عهده می گیرد و بی پروا اینجا و آنجا کف بر دهان می آورد و رگ نداشته گردن را برجسته می کند و خواهان نابودی اسرائیل از نقشه جغرافیای گیتی می شود.و چه زیبا گفته است آن ظریفی که " هرکس تاریخ خود را نداند، ناچار است آن را تکرار کند ". اما امروز پس از بیدار شدن مردم، این جفا کاری ها و عوامفریبی های تاریخی رنگ باخته است و مردم به خویشتن اصلی که ایرانی باشد، رجوع کرده اند و در تضاد بین ایران با اسلام، اسلام را فدا می کنند. زیرا اصل و پایه و ریشه همه ما ایران است نه اسلام. زیرا هویت ملی ما ایرانی بودن ما است و اسلام بخشی از هویت فرهنگی ما را تشکیل می دهد. و امروز افتخار ما ایرانیان همان منشور کورش، سنگ نبشته های بیستون، فرمان داریوش و خشایارشاه و کوزه های شکسته دوران باستان و و و است نه عزاداری محرم، روزه گرفتن ماه رمضان، غمه زنی، سینه زنی و گریه زاری و دخیل بستن به امامزاده هایی که کور می کنند ولی شفا نمی دهند. و جای بسی شادمانی است که امروز نیروهای مذهبی دیروزی بر سطور نقل ِ قول شده بالا پشت می کنند و در نوشته های خودشان منشور کورش و آثار فخرآفرین دوران قبل از اسلام را مزین می کنند. ای کاش زمان آن رسیده باشد که روشنفکران ما از خواب سکرآور بیدار شوند و مروری به تاریخ کشورشان بکنند تا از خودبیگانگی اسیرکننده رهایی یابند.
بر گرفته از ایران بین دو انقلاب اثر آبراهامیان

شادمانی بر روی ِ خاکروبه های ِ ویرانی ایران



باز هم نوزده ی بهمن سیاه و روز ترور و جنایت و انسان کشی فرا می رسد و رقص عنترگونه ی مشتی تروریست ِ پریروزی، همکاران دیروزی حکومت اسلامی و تفرقه افکنان امروزی در صفوف یکپارچه ملت ایران علیه تمامیت آدمخواران ِ حاکم بر خاکروبه های ویرانی ایران، اینجا و آنجا شروع می شود تا خویشاوندی خودشان را با کشتار و ترور جشن بگیرند.

بی پروا کتمان نمی کنند که در ترور زاده شدند و با ترور زندگی می کنند و سالروز ترور را ارج می نهند.

و راستی به این جاهلان و بی خردان تاریخ در این جشن ها چه پیامی باید فرستاد؟

بهترین و گوارا ترین پیامی که به نظر این قلم می رسد، این است که بگوید:

پیوند دوباره و سه باره و چند باره ی شماها با تروریستهای جهان و ایران خجسته مباد

آری

اگر تا دیروز آن حرکتی که جامعه ی ایران را از مدار ترقی خواهی بیرون آورد و به سمت قهقرا کشاند برای بسیارانی که در آن " انقلاب شکوهمند ِ اسلامی " شرکت داشتند تا از "گندم ری*" نصیبی ببرند، جاذبه داشت و خود را صاحب آن انقلاب قلمداد می کردند. امروز اما بسیاری از آن بسیاران، محترمانه و یا شرمگینانه از آن رویداد فاصله گرفتند و از عملکرد ناشاد خود در درونشان پشیمانند اما جرئت نمی کنند تا شهامت نشان دهند و فریاد بزنند که مسبب این روزهای تیره و تلخ، خودشان هم بودند.

روزهایی که آسمان ایران، خورشید در بغل داشت و آفتابش را در جان مشتاقان ترقی خواهی و رهایی از نکبت تاریخی، گرم می کرد.

تیره اندیشان از قماش اسلامی و کمونیستی در همه رنگش، رنگین کمان آسمان ایران را دشمن شدند تا پرده شب را بر سر آن چادر بکشند و روزهای آفتابی را تیره و تار کنند.

آری

آنچه که امروز بر همه ی آنانیکه تا دیروز از درک آن رویداد سیاه عاجز بودند، روشن شده است، این است که:

دو طیف از نیروها که هر دوشان ایدئولوژیک هستند، خواهان نابودی ایران بودند و هم اکنون هم هستند.

این دونیرو هر چند در مرام با یکدیگر تفاوت دارند اما در استراتژی مخالف هم نیستند و نشان دادند و می دهند که برای از بین بردن ایران در تمامیتش هیچ تفاوتی با هم نداشتند و ندارند.

دیروز این دونیرو پا به پای هم برای متلاشی کردن ایران، بر سمبل و نماد تمامیت ارضی ایران تاختند تا با ترور و جهل پروری، تختش را واژگون کنند. امروز اما برای نابودی هر چه بیشتر ایران و مردمانش باز در کنار هم ایستادند تا از دستاوردهای جهل سالاری و عقب ماندگی پاسداری کنند.

بیهوده نیست که یکی در ایران برای سالروز چنین ننگی در تاریخ، خودشان را جِر می دهند تا هر چه بیشتر مردم را با تمامی هستی شان در چاه جمکران فرو ببرند و آن یکی بیشتر در بیرون از حکومت و در خارج از کشور همراه با تفاله های باقی مانده از آن دوران ترور و تخریب، این رویداد سیاه را جشن می گیرند.

پیام این جشن چیست؟

در یک کلام پیام چنین جشن های تهوع آوری، شادمانی بر خاکروبهای ویرانی ایران است که اینان را چنین دلشاد و مست کرده است.

عجیب نیست امروز این جاهلان ِ نادان و از خود بیگانه، هنوز جشنی بنام " تولد فدایی " در کسوت " سیاهکل " می گیرند و آن را به 22 بهمن گره می زنند تا بیشتر به وجد آیند.



***



و راستی این جماعت تروریست ِ پریروز و همکار و شریک، در تمامی ِ جنایات ِ حکومت ِ اسلامی در دیروز ِ نزدیک، و امروز حامی آن در بُعد ایدئولوژیک و حتی در تماس بودن رأس ِ این جماعت با وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی و دعوت کردن ایشان از طریق همسرش به ایران، چه کارنامه ی " زرینی" در توشه ی خود دارند که یکی از همین جماعت دیروزی و تکان خورده ی امروزی، در مصاحبه ای ادعا می کند که " چپ " در کنار خطا و ویرانی خود و ایران، عملکرد " افتخار آمیز" هم دارد. ( نقل به معنی )

باید در جواب گفت که چپ در همه رنگش چه آنهاییکه تروریست بودند و چه آناییکه در حرف عمل تروریستی را قبول نداشتند اما در دل با آنها بودند، جزء تخریب وطن و کشتن پاسبان سر محل و قفل کردن جامعه و به هم زدن امنیت اجتماعی در دیروز و همکاری با پست ترین قشر اجتماعی و شراکت در تمای ِ جنایت آنها و تلاش برای بقای همین آدمخواران حکومتی و فرار از هر گونه اتحادی که بتواند این حاکمان ضد ایرانی را از اریکه قدرت به زیر بکشد و سکوت کردن در مقابل تجزیه طلبان رنگارنگ و انتشار بی وقفه ی ترشحات بیمارگونه ی این جماعت های ضد ایرانی در سایت های خودشان و حمایت از آنها و همچنین اعلام موضع نکردن در مقابل سهم ایران از دریای مازندران که امروز رفقای دیروزیشان می خواهند از سهم ایران ببلعند و نام خلیج فارس که شیوخک های اطراف خلیج فارس می خواهند نام همیشه ایرانی آن را مصادره به عربی کنند، هیچ کارنامه ای که عِرق وطن و سرفرازی وطن از آن برداشت شود، ندارند.

و امروز این جماعت باقی مانده در کمال بی پرنسیبی جوابیه و یا نقد مقاله ای از یکنفر که در ویرانی ایران، با هم همفکر هستند، در سایتشان منتشر می کنند. اما مقاله ی مادر، که به آن نقد شده، به عمد در سایت انتشار داده نمی شود.

اسم این عمل قبیح را چه باید گذاشت؟

همین فرد گرداننده ی سایت که مغزی بسته و یک سو نگر دارد. دیروز و دیروزها هم چنین عمل قبیحی را انجام داده بود.

و آن نقدی بود بر نوشته های این قلم در هفته نامه ی نمیروز، توسط یک عابر پیاده، که آن را بدون انتشار مطلب من، در سایتش گذاشت و مقاله ارسالی این قلم را انتشار نداد.

نه یکبار بلکه حداقل دو بار در دوسال پیاپی این عمل قبیح را انجام داد.

چنین است عملکرد درخشان چپ!!! در ایران! در دیروز و امروز در برون مرز. 



***



اما باید برای جوانان امروز توضیح داد که آن " تولد " تولد ترور و تروریسم بوده است که پاسبان سر محل را به گلوله می بستند و امنیت شهروندان ایرانی را به هم می زدند.

باید برایشان روشن کرد که اینان نه برای آن " سیاهکل " بلکه برای سیاه کاری حکومت اسلامی جشن می گیرند تا با آنها در نابودی هر چه بیشتر ایران تجدید میثاق کنند.

باید برای جوانان آشکار کرد که این نیروها از همان " انقلاب شکوهمند اسلامی " و با آن گذشته ی تیره تار در نظام گذشته، این بار در دامان همین مرتجعین ضد ایران و ایرانی پناه گرفته بودند و گرفته اند تا با یاری آنها هر چه بیشتر از پایوران نظام گذشته و انسانهای ایرانخواه را بکشند و کشتند و بر اجسادشان شادی و شادمانی کردند.

و امروزهم با کمال وقاحت، سایت ها و نشریاتشان را، با عکس هایی مزین می کنند که نشان از ذات ویرانگرشان دارد.

در حالی که این بیچاره گان نمی دانند که چنین عملی در واقع جرم آنها را در پیشگاه مردم ایران سنگین تر می کند.

آری:

در یک کلام باید به جوانان ایران توضیح داد که نیروهای کمونیستی در هر شکل و قامتش و نیروهای اسلامی در همه رنگش یک ایران سربلند را چشم دیدن ندارند و در صدد هستند با تمامی توش و توانشان آن را ویران کنند.

اما اگر آن بیگانگان دیروز در تاریخ ایران توانستند، ایران را " ایرانستان " بکنند، این بیگانگان امروزی هم خواهند توانست.

ولی تاریخ پر فراز و نشیب ایران گواهی می دهد، ایران با همه ی این نامردمی ها و درد و شکنج ها، ایران می ماند و ایران خواهد ماند.

سلام بر ایران

و 

درود بر ملت بزرگ و شریف ایران



نویسنده: احمد پناهنده